دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

فریدون مشیری _می خواهم ومی خواستمت
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٢
 

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود   

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود 

عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

  روشنگر شبهای بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر

               تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که جز یاد تو گر هیچکسم هست

حاشا که بجز عشق تو گر هیچکسم بود

               سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق

               در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

 

فریدون مشیری

 


 
 
اشعار مولانا -باران
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۸
 
باران که شدى مپرس ، این خانه کیست 
سقف حرم  و مسجد و میخانه  یکیست  
باران که  شدى ،  پیاله ها  را  نشمار 
جام  و قدح  و کاسه  و  پیمانه  یکیست 
باران !  تو که  از  پیش  خدا  مى  آیی ! 
توضیح  بده  عاقل  و  فرزانه  یکیست ؟ 
بر  درگه  او  چونکه  بیفتند  به  خاک 
شیر  و  شتر  و  پلنگ و  پروانه  یکیست 
با  سوره ى  دل ،  اگر  خدا  را  خواندى 
حمد  و فلق  و  نعره ى  مستانه  یکیست 
از  قدرت  حق ،  هر چه  گرفتند  به  کار 
در  خلقت حق ، رستم و موریانه یکیست 
گر  درک  کنى ،  خودت  خدا  را  بینى 
درکش  نکنى ،  کعبه  و  بتخانه  یکیست

 
 
اشعار فریدون مشیری -عاشقم
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۸
 

عاشقم…..
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی……
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به کسی کینه نگیرید
دل بی کینه قشنگ است
به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی
بوسه هم حس قشنگی است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است
نزنید سنگ به گنجشک
پرگنجشک قشنگ است
پرپروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسید
یاس را لمس کنید
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخندید
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
بشناسیدخدا
هر کجا یاد خدا هست
هرکجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است


 
 
اشعار پروین اعتصامی-اشک یتیم
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳
 

روزی گــذشــت پــادشـهـی از گــذرگـهـی            فریاد شوق بر سـر هـر کوی و بـام خـاست

پرسید زان میـانـه یـکـی کـودکـی یـتـیـم               کاین تابناک چیست که بر فرق پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست              پیداست آنقدر که مـتـاعی گـرانـبـهـاسـت

نزدیک رفــت پـیرزنـی گـوژ پشت و گفت                این اشک دیده­ی مـن و خـون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبـانی فریفته است            این گرگ سال­هاست که با گله آشنـاسـت

آن پارسا که ده خرد و ملـک، رهـزن اسـت            آن پادشـا کـه مـال رعیـت خـورد گداسـت

بـر قـطـره­ی سرشـک یتیمـان نظـاره کـن               تا بنـگـری کـه روشنـی گـوهـر از کـجـاست

پرویـن به کجروان، سخن از راستی چه سود          کو آنچنان دلی کـه نـرنـجـد ز حـرف راسـت


 
 
اشعار سهراب سپهری روزی خواهم آمد
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳
 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد 
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید 
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید 
هر چه دیوار از جا خواهم برکند 
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند 
ابر را پاره خواهم کرد 
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد 
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها 
بادبادک ها به هوا خواهم برد 
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت 
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند 
هر کلاغی را کاجی خواهم داد 
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک 
آشتی خواهم داد 
آشنا خواهم کرد 
راه خواهم رفت 
نور خواهم خورد 
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

 

 


 
 
اشعار مولوی
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳
 

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا

ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما

ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا

جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا

پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا

 

مولوی


 
 
غزلیات استاد شهریار -ماه
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳
 

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست 

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست 

متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان 

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست 

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم 

اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست 

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی 

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست 

ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین 

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست 

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن 

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست 

غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه 

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست 

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند 

این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست 

عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من 

رو به حریم کعبه‌ی "لطف آله" کردنست 

گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی 

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست 

بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را 

کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست 

خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم 

بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست


 
 
سهراب سپهری تنهایی
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٢
 

صبح امروزکسی گفت به من: تو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ: تو چقدر حساسی؛ تن من گر تنهاست، دل من با دلهاست، دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم، یادشان دردل من، قلبشان منزل من...! صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق! تو دلت سبز، لبت سرخ، چراغت روشن! چرخ روزیت همیشه چرخان! نفست داغ، تنت گرم دعایت با من...!!!


 
 
← صفحه بعد