دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

شهریار - کار گل زار شود
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
 

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی 

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام 

گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار 

تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه 

سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار 

به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده 

در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف 

عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را 

گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست 

باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم 

حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم 

شهریارا به سر تربت شهیار آیی


 
 
یک شبی مجنون نمازش را شکست
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


 
 
شهریار - شباب عمر
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
 

شباب عمر عجب باشتاب میگذرد

بدین شتاب خدایا شباب میگذرد

شباب و شاهدوگل مغتنم بود ساقی

شتاب کن که جهان باشتاب میگذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم

نشسته ام لب جویی وآب میگذرد

پبه روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه

که ابر از جلو آفتاب میگذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم

که دور جام جهان خراب میگذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی

که خود جوانی واین آب و تاب میگذرد

به زیر سنگ لحد"استخوان پیکر ما

چو گندمی است که از آسیاب میگذرد


 
 
شهریار - دستم به دامانت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
 

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما

چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین

نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند

نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت


 
 
شهریار - یاد جوانی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست 

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن  

باخزان هم آشتی و گلفشانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز 

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی،زهره شیطان هنوز  

با همون شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان  

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دم سازم ز دست ، اما هنوز 

در درونم زنده است و زندگانی میکند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی  

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و الیلم ساختند 

اون که گردون میکند با ما نهانی میکند

میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان  

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید  

ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند


 
 
شاه خراسانم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥
 

میلاد با سعادت امام رضا بر عموم شیعیان تبریک و تهنیت باد

 

دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت،چقدر امشب پریشانم

کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها بی شیله پیله روستایی سادهءساده
دوبیتی های "باباطاهرم" عریان عریانم

شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حملهء چنگیز خان آمد... نمی دانم _

چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون دیدم
درآتش خانه ام می سوخت گفتم آه ... دیوانم

چنان باخاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم...

فراوان داغ‌دیدن‌ها، به مسلخ سر بریدن‌ها
حجاب از سر کشیدن‌ها، از این غم‌ها فراوانم

شمال و درد "کوچک‌خان"، جنوب و زخم "دلواری"
به سینه داغدار کشتهء حمام کاشانم

سکوت من پر از فریاد، یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم، که همواره در اوج آسمان هستم
پر از "عباس بابایی"، پر از "عباس دورانم"

گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم

صلاة ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تورا لب تشنه‌ایم از جان، کمی باران بنوشانم

سراغت را من از عیسی گرفتم، باز کن در را
منم من "روزبه" اما، پس از این با تو "سلمانم"

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم

سید حمید رضا برقعی


 
 
اشعار قیصر امین پور
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥
 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همـــآواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم


 
 
اشعار مولانا باز آمدم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥
 

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم

بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر

آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین

آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم

من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست

ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی

کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم


 
 
← صفحه بعد