دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

هفته دوستان مبارک
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 
 Think about this for a minute...
یک دقیقه به نکات زیر فکر کنید...

cid:1.1279326903@web50703.mail.re2.yahoo.com
If  I happened to show up on your doorstep crying, Would you Care? 
  
اگر روزی گریان منو دم در خونه ات دیدی اصلا اهمیت میدی ؟

If  I called you and asked you to pick me up because something happened, Would you come? 
  
اگر بهت زنگ بزنم بگم بیا دنبالم برام یه اتفاقی افتاده آیا میایی ؟

If  I had one day left, to live my life; Would you be a part of that last day? 
اگر فقط یکروز از زندگیم باقی مونده باشه دلت میخواد که تو هم بخشی از اون آخرین روز باشی ؟

If  I needed a shoulder to cry on, Would you give me yours?
اگر برای گریه کردن به شونه هات نیاز داشته باشم میذاری روی شونه ات گریه کنم ؟
 

cid:2.1279326903@web50703.mail.re2.yahoo.com
 
 
Do you know what the relationship is between your two eyes?
 
 
میدونی رابطه بین دوتا چشمات توی چیه ؟
 
 
 
 
 
They blink together, they move together,  they cry together, They see things together and they sleep together,
  
با هم پلک می زنند، با هم حرکت می کنند، با هم گریه می کنند، همه چیز رو با هم می بینند و با هم می خوابند.
 
 

But they never see each other… that's what friendship is. Life Is lonely without FRIENDS.
 
اما هرگز نمی تونند همدیگرو ببینند، این همان معنای دوستی است.
 
زندگی بدون دوست یعنی تنهایی
 
این هفته، هفته دوستان است
 
It's world best friends week.
 

cid:3.1279326903@web50703.mail.re2.yahoo.com
 
Send this to all your  good friends.Even me, if I am one of  them.
  
این ایمیل رو برای تمامی دوستان خوبتان بفرستید،حتی من اگر من جزو یکی از دوستان خوبتان هستم
 

See how many you get back.
 
ببینید چند تا از این پیامها به شما برمی گردد
 

cid:4.1279326903@web50703.mail.re2.yahoo.com
 
If you get more than 3, Then you really are a lovable person...
 
اگر بیش از 3 پیام دریافت کردید یقین بدانید که شما فرد دوست داشتنی هستید

 
 
خواجوی کرمانی - یاد باد
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 
رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا
 
در مه چارده تا روز نظر بود مرا
یاد باد آنکه ز نظاره‌ی رویت همه شب
 
افق دیده پر از شعله‌ی خور بود مرا
یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی
 
نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا
یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو
 
دیده پر شعشعه‌ی شمس و قمر بود مرا
یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب
 
آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا
یاد باد آنکه گرم زهره‌ی گفتار نبود
 
بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا
یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم
 
وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا
یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع
 
در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا
یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت
 
 

 
 
غرل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

سلام برخواجه شهرم حافظ

خدای سعادت زیستن ده تا امسال هم که به شهرم  سفر کردم تربت حافظ را بوسه زنم

تقدیم به دوستداران حافظ

التماس دعا

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

                                             


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

درباغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالایدیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمهافکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراببود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و درآب می‌افکند.

آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آببرای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مردهرا زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسفلطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید.

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.

خمشدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خودبکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌ترباشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد


 
 
پند آموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود .

با خود می گفت : اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود .

بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم...

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .

پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .

راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .

بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید .

به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد .

پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟

پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید...

 
 

 آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند


 
 
خدا پشت پنجره ایستاده !
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه...

مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه اما موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت ...

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد ولی وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت :  توی شستن ظرفها کمکم کن...

ولی سالی گفت : مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه  و زیر لبی با بدجنسی به جانی گفت: اردکه رو یادت میاد؟!!!

و جانی بیچاره که قرمز شده بود ناچارا ظرفا رو شست ...

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت  : متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم...

سالی دوباره با بدجنسی تمام لبخندی زد و گفت : نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه !!!

و زیر لبی به جانی گفت: اردکه رو یادت میاد ؟!!

اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی کوچولوی بیچاره با حسرت تمام خونه موند و تو درست کردن شام کمک کرد...

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد...

مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت : عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره...!!!

 

گذشته شما هرچی که باشه ، هرکاری که کرده باشید...

هرکاری که دایم اون رو به رختون میکشند ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست...

باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده ، همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده !

اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده...

فقط میخواد ببینه تا کی اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیرند ؟!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه ، پس میشه به خاطر داشته باشید :

خدا پشت پنجره ایستاده


 
 
بهترین لحظه های زندگی از نگاه چارلی چاپلین
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین



To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !

To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid
things done with stupid friends.
To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد
نه مشکلی که باید حلش کرد
چاپلین می گوید :
وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه کردن
به تو نشون میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده


 
 
تولد نوزاد روباتیک
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

نوزاد روباتیک هم متولد شد!

یک طراح انگلیسی در اقدامی جالب اقدام به ساخت یک نمونه روبات کرده که مانند یک نوزاد تازه متولد شده، گریه و بی‌قراری می‌کند و واکنشهای ناخودآگاه نشان می‌دهد.
این روبات توسط «کریس کلارک» برای یک نمایش تلویزیونی انگلیسی ساخته شده تا به تقلید از حرکات یک نوزاد واقعی بپردازد. برای ساخت این روبات تحقیقات قابل توجه و عمیقی در مورد روانشناسی نوزاد انجام شده؛ چرا که در این سن کودک هنوز در تلاش برای شناسایی ارتباط بین پیامهای الکتریکی مغز و بخشهای خاص در بدن ਏست.

قرار است این روبات از یک پوست پروتزی برخوردار شود تا شباهت بیشتری به نوزاد داشته باشد. کلارک، دلیل خود برای طراحی این روبات را توقف حضور طولانی مدت کودکان نابالغ در برابر نورهای شدید استودیوهای فیلمبرداری و حفظ سلامت آنها ذکر کرد. جالب این که این نوزاد روباتیک به قدری واقعی به نظر می‌رسد که حتی در زمان احساس افتادن، واکنش نشان می‌دهد.


 
 
پند آموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.

مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...

تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...

 
 

 آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته  ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم. فریدریش نیچه

 
 

 
 
در کدام کشور جهان احساس غربت نمی کنید ؟
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

در کدام کشورهای جهان احساس غربت نمی کنید؟

 ترک کردن وطن و اقامت در یک کشور دیگر معمولا" باعث می شود که انسان احساس غربت کند اما کسانی که به نیوزلند ، استرالیا و آفریقای جنوبی مهاجرت می کنند کمتر از سایر مهاجران این احساس را تجربه می کنند.

بنا بر نتایج تحقیقات انجام شده از سوی " هچ اس بی سی " که در ماه گذشته منتشر شد ، در این سه کشور جدید توریست ها و مهاجران راحت تر با مردم محلی دوست می شوند و زبان محلی را یاد می گیرند. در این کشورها ، خارجی ها خیلی زود با جامعه جدیدشان ارتباط برقرارمی کنند و به فرهنگ جدید عادت می کنند.

مردم نیوزلند که درهر چهار بخش این تحقیق بالاترین امتیازات را کسب کردند در ردیف اول جدول رده بندی خونگرمترین مردم دنیا قرار دارند. ۸۵ درصد از مهاجرانی که در نیوزلند زندگی می کنند و در این تحقیق شرکت کردند اعلام کردند که به راحتی توانسته اند با مردم محلی این کشور ارتباط برقرار کنند. در استرالیا این رقم ۷۷ درصد و در آفریقای جنوبی ۷۹ درصد بود.

یک مهاجر آمریکایی که در نیوزلند زندگی می کند گفت:" مردم نیوزلند در کل ، انسانهای شادی هستند و همین شادی باعث شده است که آنها خونگرم ، مفید و مهربان باشند." این مهاجر آمریکایی که شهروند سابق نیویورک است و در کشور نیوزلند صاحب یک کتاب فروشی است ، دوسال پیش بخاطر همسر نیوزلندی اش به این کشور مهاجرت کرد و در حال حاضر به هیچ وجه قصد ندارد این کشور را ترک کند.

"اچ اس سی بی " برای تکمیل تحقیقات خود بین ماه می و ماه ژوئیه سال ۲۰۱۱ ، وضعیت ۳۳۸۵ مهاجر در ۱۰۰ کشور دنیا را مورد بررسی قرار داد اما کشورهایی که کمتر از ۳۰ نفر از مهاجران آنها در این تحقیق شرکت کردند از لحاظ آماری ناچیز شمرده شده و حذف شدند. در نهایت فقط ۳۱ کشور در این تحقیق باقی ماندند. برای مثال برمودا که سال گذشته در ردیف اول این جدول قرار گرفته بود امسال در این تحقیق شرکت داده نشد زیرا تعداد مهاجرین شرکت کننده این کشور بسیار کم بودند.

لیزا وود ، رئیس بخش بازاریابی "اچ اس سی بی" می گوید:"این تحقیق که بزرگترین تحقیق جهانی درباره مهاجرین است ،اطلاعات بسیار ارزشمندی درباره زندگی مهاجران در اختیار ما می گذارد و به ما نشان می دهد که زندگی مهاجران تا چه حد در کشورها و قاره های مختلف با هم متفاوت است وحتی کشور اصلی و یا همان وطن مهاجران نیز در نوع و موقعیت زندگی این مهاجران تاثیر زیادی دارد.

مجله فوربس برای اینکه بتواند مهربانترین و خونگرمترین کشورهای دنیا را انتخاب کند نتایج این تحقیق را به چهار بخش تقسیم کرده است: دوست شدن با افراد محلی ، یادگیری زبان ، ارتباط برقرار کردن با جامعه و عادت کردن به فرهنگ جدید . این عوامل تاثیر بسیار زیادی روی زندگی مهاجران و احساس امنیت و راحتی آنها در جامعه جدیدشان دارد .

بر طبق این فرمول مجله فوربس ، امارات متحده عربی آخرین ردیف ازجدول رده بندی را بخود اختصاص می دهد اما بنا بر تحقیقات امسال اچ اس بی سی ،عربستان سعودی ، قطر ، روسیه و هند ، چالش بر انگیزترین کشورها برای مهاجران هستند . هند امسال برای دومین سال متوالی در انتهای جدول رده بندی اچ اس بی سی قرار گرفت.


 
 
وقتی که ترس معنا نداشته باشد!
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 


 
 
رتبه IQ ایرانیان در جهان
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

رتبه ایرانیان


نقشه ای که می بیند میانگین آی-کیو IQ مردم دنیا را نشان می دهد این نقشه بر اساس اطلاعات ارائه شده در کتاب IQ and Global Inequality در ویکی پدیا منتشر شده است. نشان دهنده بالاترین میانگین آی کیورنگ بنفش می باشد و قرمز تیره پایین ترین میانگین آی کیو را نشان می دهد.

ضریب هوشی ایرانیان
ایرانیان با ضریب هوشی 84 تقریبا در رتبه 98 دنیا قرار دارند. از جمله مللی که از نظر ضریب هوشی با ایرانیان در یک رده قرارگرفته اند می توان به :افغانی ها با ضریب هوشی 84 پاکستانی ها با ضریب هوشی 84 کلمبیایی ها با ضریب هوشی 84 و چند کشور عربی دیگر از جملهعربستان - امارات – و ... اشاره کرد .
(ایران از نظر کیفیت زندگی تقریبا در رتبه 110 دنیا قرار دارد. )
ضریب هوشی همسایگان ایران
ترکها با ضریب هوشی 90 تقریبا در رتبه59 دنیا قرارگرفته اند.
عراقی ها با ضریب هوشی 87 تقریبا در رتبه 76 دنیا قرار گرفته اند .
ترکمنها با ضریب هوشی 87 تقریبا در رتبه 76 دنیا قرار گرفه اند .
 

در زیر بالاترین رتبه IQ دربین کشورهای  جهان رو  می بینید:

1. Hong Kong

2. Singapore

3. North Korea

4. South Korea

5. Japan

6. Taiwan

7. China

8. Italy

9. Iceland

10. Mongolia

11. Switzerland

12. Austria

13. Luxembourg

14. Netherlands

16. United Kingdom

17. Germany

18. Belgium

19. Canada


20. Estonia

21. Finland

22. New Zealand

23. Poland

24. Sweden

25. Andorra

26. Spain

27. Australia

28. Czech Republic

29. Denmark

30. France


 
 
پ َ ن َ پَ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

( یه توپ دارم قلقلیه ) پَ نه پَ شش ضلعی نامنتظمه...

 ( میزنم زمین هوا میره ) پَ نه پَ می خواستی زمینو حفر کنه برسه مرکز زمین...
( نمی دونی تا کجا میره )پَ نه پَ می دونم نمیگم که ریا نشه...
( من این توپو نداشتم ) پَ نه پَ داشتی ، رو نمی کردی...
 ( مشقامو خوب نوشتم ) پَ نه پَ همش برو دنبال یللّی تللّی...
( بابام بهم عیدی داد ) پَ نه پَ می خواستی روز مادر بهت کادو بده...
 ( یه توپ قلقلی داد ) پَ نه پَ می خواستی یه دونه بی ام ۷۳۰ بهت بده !!
 

 
 
شما کدام گزینه را انتخاب می کنید ؟
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

مردی را تصور کنید که در اثر خوردن یک مکعب 4x4x3 سانتی متری یخ دارد خفه می شود، شما چه کار می کنید ؟!


1) گلویش را با تیغ می بریم تا نفس بکشد
2) صبر می کنیم تا یخ آب شود بلکه هنوز زنده مانده باشد
3) در این وضعیت از سشوار استفاده می کنیم
4) آنقدر خجالتش می دهیم تا یخش آب شود
... 5) مکعب مستطیل را به فضل الهی با آب جوش نابود می کنیم
6) فرضتان بسیار فانتزی است و چنین حجمی به هیچ ترتیب از گلو پایین نمی رود
7) اجازه می دهیم در کمال آرامش خفه شده و از شر دنیا راحت شود
8) نگاهش می کنیم
9) مشکل را گوگل می کنیم و دعا می کنیم سر از اینجا درنیاوریم
10) متاسفانه کاری نمی توانیم بکنیم پس موبایلمان را درمی آوریم ، فیلمی از خفگی او تهیه می کنیم و در یوتیوب قرار می دهیم بلکه معروف شویم
11) متذکر می شویم که خدا بزرگ است و می رویم
12) فقط خونسردی خود را حفظ می کنیم
13) بستگی دارد از کدام وجه مکعب را خورده باشد
14) در فاصله ی یک متری ایستاده و قاه قاه به او می خندیم
15) کمی چای در حلقش میریزیم تا حداقل قبل از مرگ یک لیوان "آیس تی" خورده باشد
16) یک قطعه 4x4x3 یخ دیگر وارد گلویش می کنیم تا مکعب اول در هنگام آب شدن تنها نباشد و با هم بازی کنند
17) به صورت آرام و شمرده "اشهد" را با او مرور می کنیم
18) به او سلام کرده و دلیل انجام کارش را از وی می پرسیم اگر دلایلش منطقی بود به هر وسیله ای که شده به او کمک می کنیم و اگر هم منطقی نبود خداحافظی کرده ، با او دست می دهیم و محل را ترک می کنیم تا بمیرد .
مگر چه اشکالی دارد ؟ یک نفر کمتر


 
 
پندآموز-تنهات نمیگذاریم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

همه چیز با یه نگاه شروع شد

چهار سال پیش

وقتی اومدم داخل مغازه

 

بعد از کلی نگاه کردن

 

به من ابراز علاقه کردی

 

وقتی مطمئن شدی بهت علاقه دارم

 

بهم وعده وعید دادی

 

و من چه سرخوش از این همه حرف

 

مست عشقی بودم که به ظاهر بر زبانت جاری بود

وقتی اومدی خواستگاری

روی ابرها بودم

برای تویی که همه وجودم بودی

جلوی همه ایستادم

وقتی گفتی نمیتونم عروسی بگیرم

باز هم من جلوی همه ایستادم

حرف از مهریه شد

باز هم من جلوی همه ایستادم

مگر مهم بود این چیزها

مهم عشق بود و باز هم عشق

من عاشقت بودم

حتی اگر زندگی در یک اتاق با تو شروع میشد

تو باید میرفتی سربازی

من رفتم سر کار

از سربازی برگشتی

باز هم ابراز عشق ما بود

من سر کار میرفتم و تو دانشگاه

4 سال گذشت

یه کار نیمه وقت داشتی و باز هم درس

من با کار سرگرم بودم و بعد هم با سختی میساختم برای تو

2 سال دیگر هم گذشت

تخصص گرفتی

دیگر حوصله من و بچه را نداشتی

دیگر من آنی نبودم که بتوانی در کنارش خوشبخت باشی

منی که سخت کار کردم به خاطر عشق و به خاطر تو

منی که درس نخوندم برای پیشرفت تو

حالا دیگه در مهمانیهای تو من جایی نداشتم

با دکترهای هم دوره ات میگشتی ، بدون من

آخر من که سواد نداشتم

و این برای تو شرمندگی بود

و هر روز تنها تر از قبل شدم

چند ماه آخر

گفتی : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ...

تو اصلا منو درک نمیکنی !

یکسال پیش هم بهت گفتم ...

من برای این زندگی خیلی تلاش کردم ....

هیچکس هم نفهمید ... برای من همه چی تموم شدس !

گفتم : شاید اگر یه مدت از هم دور باشیم تصمیمت عوض بشه

بفهمی که هنوز هم عشق هست

برو مسافرت... فکر ما هم نباش

دو ماه رفتی

و چه سخت بود نبودنت

خدایا ! هنوز هم دوستش دارم ؟!

با اینکه میدونم که من برای تو وجود ندارم

با اینکه میدونم دیگه هیچ علاقه ‌ای نیست

 برگشتی...

در زدی ...

مادرم دررو باز کرد ...

پدرم دست به کمر زد تا بتواند از جایش بلند شود

آخر سخت بود برایش غم و اندوه فرزند

تو چشای مادرم نگاه کردی و گفتی : من نمیتونم با زنم زندگی کنم

مادرم : اشک از چشمانش جاری شد

پدرم : چرا ؟

تو : منو درک نمیکنه، نمیفهمه من چی میگم، چی میخوام

پدرم : در زندگی کم گذاشته،‌از عشق؛ از محبت؛ از اینکه برای تو همه سختیهارو به جون خرید؛ کار کرد تا به تو بگویند آقای دکتر یا آقای مهندس

تو : سکوت ...

تو : برای من همه چی تموم شدس !بچه هم برای خودش ! مهریه اش هم میدهم

پدرم : این همه سال رنج کشیدن و سختی کشیدن را میتوانی بپردازی

این قلب شکسته را میتوانی عمل کنی

این روح زخمی را میتوانی التیام بخشی

تو: فقط نگاه کردی

من قلبم شکست ،‌با بغض گفتم بدون که همیشه دوستت خواهم داشت

حتی پدر و مادرت هم از داشتن فرزندی مثل تو خجلت زده اند ولی من همچنان عاشقت هستم

و به بچه مان از عشق تو و از خوبیهای اولین سال با هم بودن میگویم

پدرم : برو...

ازسرکاربرمی گردم ...

مادرم دررو باز می کنه ...

فرزندم را بی تابانه در آغوش میکشم

پدرم کنارم می شینه ...

مادرم هم کنارم می شینه ...

تو چشماشون نگاه می کنم ...

میگم : تنها شدم

میگن : تنهات نمی ذاریم...

 

بچه ام بزرگ شده و محکم دستانم را میفشارد

اما چیزی درون قلبم تیر میکشد

خودم هم نمیدانم چیست...

 


 
 
پند آموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

توبه

شب بود. دزدی داخل اتاق شد و بی سر و صدا

 در گاو صندوق را بازکرد. داخل گاو صندوق پر از

 پول و طلا بود. یکی از طلاها برق عجیبی

 داشت. باولع آن را برداشت. دستش لرزید و طلا

 از دستش روی زمین افتاد. از آن به بعدهرگز

 دزدی نکرد. روی آن نوشته بود � الله �