هَنُووَم دلُم می خُاد
هنووم دلم می خاد دوسُم بداره صُب تُ صُب گُل بیچینه بَرَم بیاره
هنووم دلم می خاد تو روم بخنده بشه آسمونُمون پُر از ستاره
هنووم دلم می خاد بَری قشنگی گُل نرگس میون موواش بکاره
هنووم دلم می خاد که بَضی وَخَتا جَر کُنه جِر بزنه لَجُم درآره
هنووم دلُم می خاد روزُی تابسون حصینا ر بیچینه گوشه ی هزاره
هنووم دلم می خاد بُ مربونی چاق کُنه قیلونُ زیر لبُم بذاره
هنووم دلم می خاد هر چی که خُاسم زود تدارک بیبینه بُ یی اشاره
هنووم دلم می خاد بضی پَسینا سِیل باغُ گُل بیریم بُ هم دُباره
هنووم دلم می خاد بُ یی اُمیدی او ر تَنُ بیذارم برم اداره
هنووم دلم می خاد هَر جُ که هَسَم بودونَم هیکی بَرَم چیش انتظاره
روز مرگُم باشه ای یی رو بفَمَم که اَزُم سیر شده وُ دوسُم نداره

دریاچه پریشان یکی از زیباترین دریاچه های آب شیرین ایران است که در شهرستان گلدشت در بخش فامور قرار گرفته است. این دریاچه به نامهای مور، پریشان، شور، یون، موز، توز، پریشم، فزشویه، و فامور نیز شناخته شدهاست
این دریاچه بین ۵۱ درجه و ۴۴ دقیقه و ۵۱ درجه و ۵۱ دقیقه طول شرقی و ۲۹ درجه و ۳۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه عرض شمالی واقع شدهاست. مساحت آن ۴۳۰۰ هکتار و ارتفاع آن از سطح آبهای آزاد ۸۲۰ متر است. حوزه آبریز آن ۵/۲۶۶ کیلومتر مربع است و بیشترین مساحت را در اردیبهشت ماه دارد. این دریاچه در کنوانسیون رامسر به عنوان تالاب بینالمللی ثبت گردیدهاست و در تقسیم بندی مناطق جزء منطقه حفاظت شده محسوب میگردد.

دور تا دور این دریاچه را کوه احاطه کردهاست فاصله دریاچه نسبت به کوه از طرف شمال حدودا چهار الی پنج کیلومتر میباشد و از طرف جنوب حدودا پانصد متر میباشد. فاصله دریا تا کوه (از طرف شمال) روستای مالکی(قلات نیلو دهپاگاه، هلک، پریشان)، روستای عرب فامور، روستای سیسخت و در قسمت شرق قلعه نارنجی، جروق و در جنوب قلعه نرگس زار و در غرب دریاچه روستای پل آبگینه قرار دارند.فاصله مرکز شهرستان گلدشت تا این دریاچه حدودا پانزده کیلومتر میباشد. تالاب پریشان در میان کوهستان فامور و در پانزده کیلومتری شمال غربی شهرستان گلدشت واقع شدهاست. این دریاچه از جمله اکوسیستمهای پایداری است که در اثر عوامل تکتونیک بوجود آمده میلیونها سال است که شرایط خود را حفظ نمودهاست و دارای چهار گونه ماهی بومی به نامهای ماهی زردک، ماهی سرخه، ماهی پرک و مار ماهی آب شیرین و همچنین چند گونه ماهی وارداتی نظیر ماهی کپور، ماهی فیتوفالک و آمورمی باشد که در سال ۱۳۶۸ به دریاچه وارده شدهاست. تنها کپور معمولی با شرایط تالاب سازش پیدا کرده و دوگونه دیگر مشکلات عدیدهای را در تالاب به وجود آوردهاند.
این دریاچه بر اثر سوزاندن بخشی بزرگی از نیزارهای اطرافش به علت عملیات راهسازی در معرض خطر است.در طی این آتش سوزیها هزاران قطعه لاک پشت و پرنده مهاجر از بین رفتهاند.این دریاچه همچنین به علت خشکسالی های اخیر در حال خشک شدن است

خشایارشاه فرزند داریوش بزرگ و آتوسا دختر کورش کبیر است.
تاریخ تولد او را سال 521 قبل از میلاد نوشته اند. خشایارشا در آغاز پادشاهی با سپاهی نیرومند عازم مصر و بابل شد و سپاه قدرتمند ایرانی شورش این دو شهر را فرو نشاند. خشایارشا در الواح بابلی همیشه پادشاه بابل و کشورها خوانده می شد.
وی همچنین فتح یونان، یعنی مهم ترین رویداد تاریخی و بارزترین جلوه های شکوهمندی ایرانیان را در تاریخ ایران رقم زد. خشایارشاه شاهی آبادکننده و سازنده بود.
وی در تختجمشید کاخی بنا نهاد و کتیبههایی از او در تختجمشید، وان (ارمنستان) و کوه الوند باقی ماندهاست که در آنها علاوه بر ذکر فتوحات و قلمرو اش مردم را به نیکی دعوت می کند و بیان می دارد کسانی که کار خوب انجام دهند، پاداشی نیک می گیرند و بدکاران نیز به عقوبت می رسند.
سرانجام خشایارشاه در سال 466 ق.م با همدستی رئیس قراولان ویژه وی به نام اردوان با مهرداد رییس خواجه سرایان به قتل رسید.
اومَدم نگات کُنم دلُم هَواتِ کرده بود بخدا دلُم هَوُی چیشُی سیات کرده بود
هَنووَم موواتِ اَی بییُوشونی دل می بری ها عامو دلُم هَوُی مووُی کوتات کرده بود
بازم اَی خواسی اَزُم بونه بیگیری جَر بُکنی بی بُکُن دلُم هَوُی همی ئی کارات کرده بود
هر جُ از مهرُ وفا می خوان بگن اسم شُمان دل من هَوُی تُ وُ مهرُ وفات کرده بود
دَم رو صِدُی قشنگت تو گوشُم زنگ می زنه بی جهت نیس که دلُم هَوُی صدات کرده بود
تو نگات شرمُ حَیُی هَس که آدم حَظ می کنه دل هَوُی نِگُی پُر از شرمُ حیات کرده بود
هر کاری می خُی بُکُن آمو حالُ از پیشم نرُ بیذُ خوب نگات کنم دلُم هوات کرده بود
ای قربون شیراز که همه مهربونن
دل دارن صفا دارن غم دلتو می دونن
از صب تا پسین هفت روز هفته هی می پلکن
شو جمعه کنار دلگشا غمو می تکونن
ای با تو رفیق جنگ بشن تو صب محشر
وج تو جون میدن هر جو باشی با تو می مونن
بنگ صب میرن تو شاچراغ عهدی می بندن
شوم آسیو سه توی دل میدن قلوه می سونن
از سعدی میوی حافظیه هفتن و چلتن
تو باغ بهشت و رشک بهشت غزل می خونن
عاشقاش می گن اگر صفوی باغ صفا رفت
جوی پر از صفا سرووی آب و خانیمو نن
از سنگ سیا و آسونه میدون مولا
تو میدون شاه و سر دزک راحت جونن
گود عربون و طاق اسکورو تکیه نواب
تو محله ی بیات و ده بزرگی دلبرونن
دم چپر خونه دروازه شادوی جوب خیرات
ته خط و کوچه ی غشو رشو اتیش فشونن
گود موتوا و دم کل صد کت خوابی
سیلو کل شازده قاسم و دو میل فوغونن
حوض فلکه و کوچه ی قشنگ قهر و آشتی
سید ابوالوفا و حوض قارچی یی قشونن
گود خزینه گل کو سر عدلو قدمگاه
طاق میزجونی کوشک بیچه دلاورونن
باربند مشیر و باغ تخت و شادی الله
زیر اهر و سر کل شیخ و ابو زهرو ژیونن
در شازده و گود شازده منصور و لو او
آب شرشری و دروازه سعدی خوش زبونن
اهل سر حوض بازارآقو عزیزن
مث بازار مرغ و دم کوشک و توی خاتونن
از گودگری کوچه قوام و چار سو بازار
تو در شیخ و باغ صمد آقو صاب دیوونن
از حسینیه کورونیا محله آقولی
تو تنوره بو قیریا کلونترونن
پشت شامیر مزه دم ارگ بازارچه فیل
پیش -دختروی صاب اختیار - سرو روونن
افسوس سمندر که فقط مردم شیراز
هم غریب نوازن همی دشمن خودشونن
ای اورسی پسک پیشک نداره پات بوده دیروز
امروز شده کفش پاشنه دار همه نگرونن
بیژن سمندر
5 کلماتی و وازگانی که در فرهنگ شیرازی گنگ و بدون معناست
همت !!!!... و تلاش .!!!!.
اسم ها و کلمات رایج شیرازی
مخاطب صحبت کردن = عامو
بله = ها . نردبان = سد . لگن دستشویی = قصری . دستشویی = خلو
گنجشک = بیجیشک . همسایه = همساده . مگس = پله . چوب = چوق
فردا = سبو . کبوتر = کفتر . سیب زمینی = الو . خیار = بالنگ
متکا = بالشت . پتو = لاف . جیگرم = گمپ گلوم . عزیزم = ببم
افتاب = افتو . چشم = چیش . امروز = امرو . صبح = صب
کاکو = برادر . گاسم = شاید .
بعد از ظهر= پسین . چی = چیچی . دیوانه = حالو. خولو چل . درخت انگور = رز
سطل زباله = دلی رشتی . عالی = خوبو . جوی اب = جوق ابی . بگرد = بجور
تکان خوردن = لولیدن . امشب = امشو . فرد پرچل = خلویی . سرباز = اجان
مواد مخدر = دوو . قوری = قور قوری . اب = او . راننده = شوفر
لباس = رخت . تلفون = تلیفون . عریان = پتی . خواب = خو. کپه کردن = قاش کردن
صدا زدن = جار زدن . دانشگاه = دانشگو . چهار پایه = کرسی . کله پاچه = او گوشت کله .
درود بر هموطنان و درود بر شیراز و شیرازی ها
دله که دل می کشه ، توبره نیس که گِل بکشه !
وصف حال کسی که عاشق و یا خاطرخواه شده باشد
گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،
بیدارم؛
گاهگاهی نیز،
وقتی چشم بر هم می گذارم،
خواب های روشنی دارم،
عین هشیاری !
آنچنان روشن که من در خواب،
دم به دم با خویش می گویم که :
بیداری ست ، بیداری ست، بیداری !
اینک، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار،
پیش چشم این همه بیدار،
آیا خواب می بینم ؟
این منم، همراه او ؟
بازو به بازو،
مست مست از عشق، از امید ؟
روی راهی تار و پودش نور،
از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید ؟
ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا !
خواب یا بیدار،
جاودانی باد این رؤیای رنگینم !

ابومحمد مشرف الدین (شرف الدین) مصلح بن عبدا… بن مشرفالسعدی الشیرازی از شاعران توانمند قرن هفتم و بزرگترین شاعری است که بعد از فردوسی در آسمان ادب فارسی درخشیده است.
تاریخ ولادت او را حدود سال 606 ه.ق دانسته اند. تخلص "سعدی" بسبب انتساب این استاد سخن به سعدبن ابیبکر بن سعد بن زنگی از حاکمان سلسله اتابکان است. خانواده او از خاندان بزرگ عالمان دینی فارس بودند. از کودکی تحت تعلیم و تربیت پدرش قرار گرفت، ولی در خردسالی یتیم شد.
بعد از پدرش، جد مادری اش تربیت وی را بر عهده گرفت. سعدی تحصیلات مقدماتی را در شیراز آموخت و در سن بیست سالگی شیراز را برای ادامه تحصیل به قصد بغداد ترک کرد. در بغداد عربی را آموخت و ضمن تحصیل به فارسی هم شعر می گفت. شیخ سفرهای طولانی به سرزمین های شام (سوریه)، حجاز(عربستان)، لبنان، مصر، روم، هند و چین داشت. این سفرها که در حدود سال 621-620 آغاز شد مقارن سال 655 با بازگشت به شیراز پایان یافت.

پس از مدتی اقامت در شیراز سعدی نامه(بوستان) را نوشت و آن را به اتابک ابوبکر هدیه داد و سال بعد گلستان را نوشت و آن را نیز به اتابک و فرزندش سعدبن ابوبکر اهدا کرد. سعدی سالها در شیراز به ارشاد مردم پرداخت و آثار دیگری به جز گلستان و بوستان از خود بر جای گذاشت.
وفات سعدی را در ماخذها به چند گونه نوشته اند اما ذی الحجه سال 690 ه.ق به حقیقت نزدیک تر است.
آثار سعدی، بوستان،گلستان،غزلیات سعدی،مجالس پنج گانه،نصیحه الملوک، رساله راجع به عقل و عشق و رساله صاحب دیوان می باشد. آثار وی به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده است. پس از درگذشتش او را در خانقاهش، سعدیه، به خاک سپردند.


مقبرههای چهار پادشاه هخامنشی در این نقش رستم قرار دارد : داریوش کبیر، خشایار شاه ، اردشیر اول و داریوش دوم. شاه نمادی از خورشید بود و همانطوری که خورشید در کوه غروب میکند، غروب شاه هم در کوه بود و از همین رو، کوه را مدفن آنها کردند. البته این نوع تدفین را از زمان مادها سراغ داریم. مقبره این پادشاهان در مرکز یک طرح صلیبی شکل قرار دارد که آن را سمبل مهر (خورشید) دانستهاند. علاوه بر مقبره پادشاهان، کتیبهها و نگارههای هخامنشی، نگارههای عیلامی و نقش برجستههای ساسانی مربوط به تاجگذاری اردشیر اول، پیروزی شاپور بر امپراطور روم، تاجگذاری نرسه، نقش بهرام و درباریان و صحنههایی از نبرد اسبسواران هم دیده میشوند. از آنجایی که ساسانیان خود را از تبار هخامنشیان میدانستند، این مکان بهترین محل برای بزرگداشت پیروزیها و نمایاندن حق سلطنت آنها بود.
از مهمترین کتیبههای این زمان میتوان به کتیبه کرتیر، موبد موبدان و رهبر دینی زرتشتی در دوران ساسانیان اشاره کرد. در واقع در کتیبه او برای اولین بار نام «ایران» دیده میشود. (میدانیم که تا قبل از سال 1935 میلادی همه کشورها ایران را به نام کشور پارس یا همان پرشیا میشناختند.)

علاوه بر اینها، یک ساختمان مکعب شکل در نقش رستم دیده میشود که به نام کعبه زرتشت مشهور است. برخی آن را محل نگهداری کتابها و اسناد دانستهاند. برخی دیگر آن را مکانی برای مومیایی اجساد شاهان قلمداد کردهاند و بعضی هم عقیده دارند که این مکان نوعی رصدخانه یا تقویم آفتابی است. همانند این ساختمان، یکی دیگر نیز در پاساگارد، محل دفن کوروش کبیر دیده میشود. از دیگر عناصر مجموعه نقش رستم، تعدادی استودان (استخواندان) و دو آتشدان هستند.


آبشار مارگون در سپیدان فارس قرار دارد و حاصل آب رودخانه کمهر و حوزه آبخیز آن است که ازمیان صخره ها سرریز می شود.
هم آمیزی درختان جنگلی با ناحیه کوهستانی و رودخانه ای، زیبایی چشم اندازهای طبیعی آبشار مارگون را بیشتر کرده است.



شیراز و میگن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِِن میزنه به هم تیرشهی تِنگِش
بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل میخونه
شعروی ترِحافظ میچکه از سرِ چِنگِش
عطر گل یاسم و نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خونوی واز وِلِنگِش
این جان که اگر چِش تو چِشای هیکی بودوزی
ساز دِلشو میشنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش
اینجان که با فوتِ کاسهگری، امرو و فردو
تام پات میسره دنبال دختروی زبرو زِِرِنگِش
اَگ دختر همسایهی دیوار به دیوار،
لیم لیم دیوارک زد تو بدو بزن پلنگِش!!
قلبای پیزِری نیس تو سینهی مردم شیراز
تو بیخودی ریشمیز بزنه تو درز و دِنگِش
دنیا رو تی پس میگشت سمندر
از شهر چه خبر! قربون اون آفتاب جِنگِش
بیژن سمندر
دیــریست کــه دلــدار پیــامـی نفـــرستــاد
ننــوشـت سـلامـی و کـلامـی نفرستاد
صــد نــامــه نــوشـتـم و آن شـاه ســواران
پیکــی نـدوانـیـد و ســلامــی نفـرستاد
سـوی من وحـشـی صـفـت عـقـل رمـیـده
آهــو روشــی کبک خـرامــی نفرستــاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله وامی نفرستاد
فریاد که آن سـاقـی شکّــر لب سـرمست
دانست که مخمـورم و جامی نفرستـاد
چنــدانکــه زدم لاف کــرامــات و مــقامــات
هیچم خبــر از هـیچ مقامـی نفرستــاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گـر شــاه پیامی بـه غـلامـی نفرستــاد
باغ سینهش گلای بهاریش در اومد
اشکِ چش من به آب یاریش در اومد
ای بال نبود، بالای بلندِش منو کُشت
یی شهری بلند شد، بالو داریش در اومد
آینهی دل من تُنگ طِلا بود تو شِکُندپش
بَر چار دیوارش نقش وفا بود تو کَروندیش
دل افتادو گفتی، آخ بگیر نشکه بلوره!
نازک شده بود دل، به صدای آخ تو شکندیش
آخر دل دیوونه که نَم تُک نمَداد پَس
اشکی شد و چِکه چِکه از چِشُم چِکُندیش
پیتهی گل دلِ، تنجه زدو گل به لبام داد
هِکی هِکی کِردَم کِر زُلفِت تو تکوندیش
از دفتر دل با جوهرِِ اشک روونُم
صدکِش تو چشام نامه نوشتَم تو نخوندیش
تاشب پَرکِ نگاه من پر رو چِشات زد
آیه وایه شد، کاشکی از اول میپَرُندیش
باز خواس خدا بود که دِلُم پَرزد در رفت
ای دس تو بود تا صبح محشر می دووندیش
ما جیر بودیم، تی ایوَرش من، اورش تو
اول کشیدیش، دور شدیم، یهو پوکوندیش
غم کوش می رفت کنج سبنهی تنگ سمندر
ای بال نبود، پاش که سُرید جَلدی جِِقوندیش
کنار دلگشا از عطر شب بو
شدی مَسسو گُروختی مثل آهو
بِهِت گفتم میرم من، گفتی هرری
هنو دوسِت می دارم من سوروللو
باو چشای سیات مارو سیا کِردی و رفتی
عاشق که شدم، پُشتتو را کِردی رفتی
زخم دل من وَجَه می زد، گفتی باکِش نیس
به یی مَلَمی مارو سیا کِردی رفتی
از را رسیدی رامو زدی با گَردِ رارات
را به را بازَم روتو اَزو راکردی و رفتی
وقت رفتنِت اشک تو چشُم پِلکیدو پر خورد
آبِ ملولی بود، چِشمَشو واکِردی و رفتی
دل سیای سینه سفید دس بلورِِ لب گُلی
ای چِشات سبز و قبات سرخ و موآت گل سنبلی
خون من بر دس تو انگشت نما شد عاقبت
ناز شصِت، دختر عاشق کُشِ ناخن گلی
باغ گل بالای بلندت هس که وقتی را می ری
سرو ناز انگار به بر کرده قبای گل منگلی
بیژن سمندر

شاه چراغ، آرامگاه و زیارت گاه احمد بن موسی کاظم برادر امام رضا)
شاهچراغ یا شاه چراغ آرامگاهی معروف و متبرک است که امروزه به صورت یکی از مهمترین نقاط دیدنی شیراز تبدیل شده است. آرامگاه مربوطه محل خاکسپاری میر سید احمد، پسر امام موسی کاظم، امام هفتم شیعیان است و از اینرو زیارتگاه بسیاری از شیعیان گشته است. احمد بن موسی؛ پسر ارشد امام موسی کاظم (ع) و برادر امام رضا (ع) در راه پیوستن به برادر خود به سوی خراسان سفر نمود ولی در راه توسط افراد مأمون، خلیفه عباسی، در شهر شیراز به شهادت رسید.
این بنا نا در دوره اتابکان فارس در سده ششم هجری قمری ساخته شد. حیاط شاهچراغ دارای دو در اصلی ورودی است که در سمت جنوب و شمال حرم از زیر دو سردر بزرگ کاشی کاری شده گذشته و وارد حیاط وسیع حرم میشود. حرم شاهچراغ در سمت غرب حیاط و حرم سید میر محمد؛ برادر شاه چراغ، در سمت شمال شرقی حیاط قرار دارد.
دور تا دور حیاط، اتاق هایی دو طبقه ساخته شده که پیشانی و جرزهای جلو آنها کاشی کاری شده است. ستون های آهنی ایوان حرم به وسیله چوب های نفیس پوشش داده شده و در سقف مسطح آن نیز چوب منبت کاری شده به کار رفته است.
در سال ۷۴۵ ه. ق. ملکه تاشی خاتون؛ مادر شاه شیخ ابو اسحاق اینجو، حاکم فارس، اقدامات نیکویی بر بارگاه آن حضرت انجام داد. این بانوی نیکوکار، اقدام به بهسازی بارگاه کرد و در عرض ۵ سال از سال ۷۴۵ تا ۷۵۰ ه. ق. آرامگاهی وسیع و گنبدی بلند بر آن ساخت. همچنین در جنب آرامگاه، مدرسه ای وسیع بنا کرد. او همچنین تعداد زیادی از مغازه های بازار نزدیک حرم و ملک میمند فارس را وقف بر این آستان مقدس کرد.
ابن بطوطه، جهانگرد مراکشی، که در سال ۷۴۸ ه. ق. برای بار دوم به شیراز سفر کرده، در سفرنامه خود درباره اقدامات ملکه تاشی خاتون و توصیف آرامگاه، چنین نوشته است: "این آرامگاه در نظر شیرازیها احترام تمام دارد و مردم برای تبرک و توسل به زیارتش میروند. تاشی خاتون، مادر شاه ابواسحاق، در جوار این بقعه بزرگ، مدرسه و زاویه ای ساخته که در آن به اطعام مسافران میپردازند و عده ای از قاریان پیوسته بر سر تربت امام زاده، قرآن میخوانند. شب های دوشنبه، خاتون به زیارت آرامگاه میآید و در آن شب قضات و فقها و سادات شیراز نیز حاضر میشوند. این جمعیت در بقعه جمع شده و با آهنگ خوش به قرائت قرآن مشغول میشوند. خوراک و میوه به مردم داده می شود و پس از صرف طعام، واعظ، بالای منبر میرود و تمام این کارها در بین نماز عصر و شام انجام میگیرد".
در سال ۹۱۲ ه. ق. به دستور شاه اسماعیل صفوی، بهسازی گسترده ای بر آرامگاه انجام گرفت. ۸۵ سال بعد بر اثر زلزله سال ۹۹۷ ه. ق. نیمی از گنبد آرامگاه ویران شد که دوباره در سالهای بعد بازسازی گردید. در سال ۱۱۴۲ ه. ق. نادرشاه افشار بهسازی گسترده ای بر این آرامگاه انجام داد و به دستور او قندیل بزرگی در زیر سقف و گنبد آویزان کردند. نادرشاه پیش از گرفتن شیراز و غلبه بر افغان ها، پیمان بسته بود که اگر در جنگ پیروز شود، بهسازی شایسته ای بر این بقعه انجام دهد. بنابراین پس از پیروزی بر افغانها و تسلط شیراز، ۱۵۰۰ تومان پول آن زمان را صرف بهسازی شاه چراغ کرد. قندیل او ۷۲۰ مثقال وزن داشته که از طلای ناب و زنجیر نقره ای ساخته بوده اند. این قندیل تا سال ۱۲۳۹ ه. ق. همچنان آویزان بود.
در زلزله سال ۱۲۳۹ ه. ق. بنابر تحقیق آنوبانینی، شیراز با خاک یکسان شد و این آرامگاه نیز به کلی مخروبه گردید. نویسنده تذکره دلگشا که خود شاهد این زلزله بوده است چنین مینویسد:
"گنبد بقعه شاهچراغ که از غایت ارتفاع، آفتاب جهان تاب هر روز در نیم روز خود را در سایه آن کشیدی، به یک دفعه چنان بر زمین خورد که زمین شکافته و در اعماق خاک فرو رفت... و آن عمارات عالی... تو گویی همیشه ویران بوده..."
پس از زلزله، قندیل اهدایی نادرشاه را فروختند و صرف بازسازی آرامگاه کردند. در سال ۱۲۴۳ ه. ق. به دستور فتحعلی شاه قاجار، حسینعلی میرزا فرمانفرما، پیگیر شد تا کف بقعه را یک متر از سطح زمین بلندتر بسازد. این کار صورت گرفت و به جای استفاده از سنگ و ساروج، آن را از سنگ و آجر و گچ بنا کردند و در آخر ضریحی نقره ای بر قبر نصب کردند. در سال ۱۲۶۹ ه. ق. بر اثر زلزله، گنبد آرامگاه شکست و فرو ریخت. در همان سال محمد ناصر ظهیرالدوله آنرا نوسازی کرد. پس از آن بارها تغییرات دیگری در این بقعه صورت گرفته تا به شکل امروزی خود درآمده است.
التماس دعا از زوازین محترم

در شیراز، در نزدیکی تنگ الله اکبر و در میان کوه های باباکوهی و چهل مقام واقع شده است. وجه تسمیه این دروازه وجود قرآنی بر بالای طاقی مرتفع است. این دروازه شامل یک طاق مرتفع از نوع طاق کجاوه ای در وسط دور طاق با ارتفاع کم در طرفین است. این طاق در زمان حکومت عضدالدوله دیلمی در فارس، ساخته شد و قرآنی نیز در آن جای داده شد تا مسافرین به برکت عبور از زیر آن سفر را به سلامت به پایان برند و در موقع سفر از زیر قرآن بگذرند. به مرور زمان طاق شکسته و تخریب شد. در دوره حکومت زندیه کریمخان زند (1172 – 1193) مجددا" آن را بازسازی نمود و در قسمت فوقانی آن اطاقی ساخت و دو جلد قرآن نفیس به خط ثلث و محقق، اثر سلطان ابراهیم بن شاهرخ گورکانی را در آن اتاق جای داد. این قرآن ها به قرآن هفده من مشهورند. در سال 1316 که طرح توسعه راه شمالی شیراز در دستور کار دولت قرار گرفت، این طاق خراب شد و قرآن مذکور نیز به موزه پارس منتقل گردید. در زمان قاجاریه که چند زلزله شیراز را تکان داد، این دروازه آسیب هایی دید اما به وسیله محمد زکی خان نوری مورد بازسازی و مرمت قرار گرفت.
در سال 1327 ه.ش. یکی از بازرگانان شیراز به نام حسین ایگار، مشهور به اعتمادالتجار، با هزینه شخصی خود طاق کنونی را بازسازی کرد و چند آیه از قرآن کریم را که با خط ثلث و نسخ بر روی کاشی نوشته شده بود، بر بدنه طاق نصب کرد. در پیشانی شمالی این طاق (سمت کوه بمو) این آیه بر روی کاشی نوشته شده است، ان هذاالقرآن یهدی للتی هی اقوم و یبشر المؤمنین الذین یعملون الصالحات ان لهم اجرا" کبیرا" در پیشانی جنوبی طاق (سمت شهد شیراز) این آیه به چشم می خورد.
قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یأتوا بمثل هذاالقرآن لایأتون بمثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیراً
در گوشه غربی طاق این آیه نوشته شده:
انا نحن نزلناه الذکر
و ادامه این آیه در قسمت شرقی طاق و روبروی همان کتیبه نوشته شده
و انا له لحافظون
ذهن ما باغچه است گل باید در آن کاشت
گر نکاری گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است
مرحوم مجتبی کاشانی
کازرون یکی از شهرهای استان فارس و مرکز شهرستان کازرون است. فاصله این شهر از تهران 1050 کیلومتر و در میانه راه شیراز به بوشهر قرار دارد. کازرون با تاریخی کهن، دارای آثار باستانی و تاریخی فراوانی است. آب فراوان و هوای مساعد باعث شده این منطقه در طول تاریخ مورد توجه سلاطین و صاحبان قدرت قرار گیرد. وجود آثار پیش از تاریخ و تاریخی ارزشمند در این شهرستان، این نظر را تایید میکند. در سال های بین 483 تا 495 بعد از میلاد، کازرون با تلاش فیروز (پسر بهرام ساسانی) پیشرفت یافت و در زمان قباد در سالهای 487 تا 498 بعد از میلاد مجدداً توسعه و پیشرفت یافت.
در پهنه شهرستان کازرون آثار تاریخی زیادی وجود دارد اما بدون تردید بیشترین آثار این منطقه مربوط به دوره ساسانی است. بزرگترین مجسمه سنگی دوره ساسانی (مجسمه شاپور اول) ، 9 نقش برجسته از 30 نقش برجسته دوره ساسانی، شهر تاریخی بیشاپور ، بزرگترین کتیبه دیواری عهد ساسانی معروف به کتیبه کرتیر به طول 20/5 متر و عرض 70/2متر ، معبد زیبای آناهیتا (الهه آب) ، آتشکده های متعدد، عبور جاده شاهی از این دیار و آثار ارزشمند دیگر ، همه و همه حکایت از عظمت تاریخ این شهرستان دارد.
از جمله دیدنی های کازرون می توان به موارد زیر اشاره نمود:
دریاچه پریشان، آتشکده کازرون، تنگ شکان، غار شاپور، شهر تاریخی بیشابور، نرگس زار ها، کاروانسرای میان کتل، قلعه دختر دوان، گور دختر، باغ نظر، بقعه پیر بنکی، چشمه ساسون، چشمه اس علی، چشمه رنجان، سر آب اردشیر، قلعه نارنجی، سیلاغ حلال حروم، آبشار روستای حکیم باشی، تنگ تیکاب، تنگ چوگان، دشت بخنگ، دشت برم، روستای دوان، سرو کلونی، چاه برفی عبدوئی، حوض بیدمشک، دره اوسودوک
تَختِ جَمشید یا پارسه که در شهرستان مرودشت در شمال استان فارس واقع است، نام یکی از شهرهای باستانی ایران است که طی سالیان پیوسته، پایتخت مجلل و تشریفاتی امپراتوری ایران در زمان امپراتوری هخامنشی بوده است. در این شهر باستانی، مجموعه کاخهایی به نام تخت جمشید وجود دارد که در دوران زمامداری داریوش بزرگ ،اردشیر اول وحشایار شاه بنا شدهاست و به مدت حدود ۵۰ سال، مرکزی برای برگزاری مراسم آیینی و جشنها مخصوصاً نوروز بودهاست. تخت جمشید با نامهای پارسه، هزارستون، چهل منار و پرسپولیس نیز معروف است. در نخستین روز سال نو گروههای زیادی از ملل گوناگون به نمایندگی از ساترابی ها یا استانداریها با پیشکشهایی متنوع در تخت جمشید جمع میشدند و هدایای خود را به شاه تقدیم میکردند بنیانگذار تخت جمشید داریوش بزرگ بود، البته پس از او پسرش خشایار و نوهاش اردشیر با گسترش این مجموعه به بزرگی آن افزودند. بسیاری از اطلاعات موجود که در مورد تاریخ هخامنشیان و فرهنگ آنها در دسترس است به خاطر سنگنبشتههایی است که در این کاخها و بر روی دیوارهها و لوحههای آن حکاکی شدهاست باور تاریخدانان بر این است که اسکندر مقدونی سردار یونانی در ۳۳۰ پیش از میلاد، به ایران حمله کرد و تخت جمشید را به آتش کشید و احتمالاً بخش عظیمی از کتابها، فرهنگ و هنر هخامنشی را با اینکار نابود نمود. با اینحال ویرانههای این مکان هنوز هم در شهرستان مرودشت در استان فارذس برپا است و باستان شناسان از ویرانههای آن نشانههای آتش و هجوم را بر آن تأیید میکنند.

وصیت نامه کوروش هخامنشی
ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار .
پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست .
ای کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این عین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟
ای فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .
ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است .
وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی

نارنجستان قوام متعلق به خاندان قوام الملک بوده است . عمارت نارنجستان بعنوان دیوانخانه و محل مراجعات رعیت ها و دیگر مردم و همچنین محل تشکیل جلسه های عمومی و نشست های بزرگان و اشراف در زمان قاجاریه مورد استفاده قرار می گرفته است. خاندان قوام الملک از خانواده های مقتدر دوران قاجاریه بوده که چندین قرن سردمدار حکومت نواحی فارس بودند.
عمارت نارنجستان با صنعت آینه کاری ، نقاشی ، کاشیکاری ، گچبری و منبت کاری تزیین شده است و یکی از شاهکارهای دوره قاجاریه می باشد .
ایوان یا تالار آینه در وسط و اتاقهای در چپ و راست آن به صورت قرینه ساخته شده اند . حتی سنگهای پایین دیوار نیز به صورت قرینه حجاری شده اند . بر سطح این سنگها نقشهایی از شیر، مقبره و سربازان هخامنشی ، مبارزه با هلاهل ( موجود افسانه ای ) بچشم می خورد .

کف ایوانهای این بنا با قطعات کاشی سفید و آبی به طرز زیبائی مفروش شده است و دیوار ایوانها از نمونه های جالب هنر دوره قاجاریه می باشد که روی آنها گچبریهای زیبائی انجام شده است.
این بنا دو متر از کف حیاط بلند تر است و آجر بعنوان مصالح اصلی بکار برده شده است.سقف بنا با نقاشیهای زیبا با رنگهای گرم و طرحهای متنوع پوشیده شده است .
ابراهیم خان قوام الملک در سال 1345 خورشیدی این بنای با ارزش و زیبا را به دانشگاه شیراز اهدا کرد و امروزه به موزه نارنجستان که وابسته به دانشکده هنر معماری است تبدیل شده و برای بازدید عموم آزاد می باشد.

خانم زینت الملک قوامی دختر حبیب الله خان، قوام الملک چهارم و خواهر ابراهیم خانقوام، قوام الملک پنجم و شوهرش فروغالملک بوده است.
خاندان قوام الملک از نسل حاج ابراهیم خان کلانتر، اعتمادالدوله شیرازی هستند که در دوره های مختلف به عنوان والی و کلانتر در شیراز و فارس حکومت میکرده اند.
خانم زینت الملک زنی مؤمن و خیر بوده و در دهه های محرم مراسم عزاداری و سفره های خیریه در منزلش برپا بوده. آورده اند که وی بن و کوپن هایی جهت مستمندین آماده نموده که برای تهیه اقلامی نظیر برنج، گوشت، قند، شکر و ... بوده است.بنا از آثار دوره قاجاراست. ساخت بنا در سال ۱۲۹۰ هـ.ق به وسیلهٔ علیمحمدخان قوامالملک دوّم آغاز شد و در سال ۱۳۰۷ هـ.ق به وسیلهٔ محمدرضاخان قوامالملک سوّم به پایان رسید.در ورودی خانه زینتالملک معرقکاری شده است و با عبور از هشتی، یک راهرو با زاویه شمال شرقی به حیاط راه مییابد. در حیاط علاوه بر ازارههای سنگی حجاری شده و مشبک، دو باغچه زیبا و حوض بزرگ و کوچک مشاهده میشود.
کاشی کاری هفت رنگ هلالی که در پیشانی ساختمان جا گرفته از زیبایی خاص برخوردار است و تصاویر خورشید، دو فرشته، دو شیر شمشیر به دست همراه با آیه نصرمنالله و فتحقریب به چشم میخورد. به جز ایوان بدون سقف در شرق حیاط، در اطراف حیاط ۲۰ اتاق وجود دارد که به یکدیگر راه دارند. ساختمان غربی بنا دارای تالار شاهنشین آینهکاری و گچبری با تصاویر اروپایی است.این ساختمان در سه ضلع دارای زیرزمین بسیار وسیع و گستردهای است که امروزه از آن به عنوان نگارخانه استفاده میشود .در این موزه تمامی شخصیتهای برجستهٔ شیراز به صورت مجسمه برای بازدید مردم در آمده اند.

مادر
من کیم؟ گنج مهر و وفایم
من کیم؟ آسمان سخایم
من کیم؟ چهره یی آشنایم
مادرم، جلوه گاه خدایم
من کیم؟ عاشق روی فرزند
جان من پر کشد سوی فرزند
بر نخیزد دل از کوی فرزند
عاشقم، عاشقی مبتلایم
تو که ای؟ سرو آزاده ی من
نور چشم خدا داده من
چشم تو، جام من، باده ی من
تو امیدم، توانم، بقایم.
سالها دل بمهر تو بستم
پشت خود را ز غمها شکستم
نیمه شبها براهت نشستم
تا شود از تو روشن سرایم .
چون روی بامدادان ز پیشم
غمزده، خسته جان، دلپریشم
بی خبر از دل و جان خویشم
همدم غم، اسیر بلایم .
تا که شب سوی من باز گردی
بادل خسته همراز گردی
همدم جان ناساز گردی
بر فلک هست، دست دعایم .
من ز دنیا، تو را برگزیدم
رنج بی حد بپایت کشیدم
تا شود سبز، باغ امیدم ـ
جان ز تن رفت و نیرو ز پایم .
زندگی بی تو، شوری ندارد
بی تو جانم سروری ندارد
چشم من بی تو نوری ندارد
ای جمال تو نور و ضیایم .
یادم آید یکی نیمه شب بود
در تن و جان تو سوز تب بود
جان من زین مصیبت بلب بود
شاهدم گریه ها یهایم .
بی خبر بودی از زاری من
غافل از رنج بیداری من
فارغ از درد و غمخواری من
و آنهمه ندبه و ناله هایم .
بودی آن عهدها خاکبیزان
میخرامیدی افتان و خیزان
من بدنبال تو اشکریزان
تا که در پای تو سر بسایم
بود آن روزگاران، شبانم
نرگسی مست تر از شرابم
سیمگون سینه، چون ماهتابم
رفت از کف جمال و صفایم .
بلبل من! نوای تو خواهم
عمر را در هوای تو خواهم
زندگی را برای تو خواهم
تو بپائی اگر من نپایم .
مهدی سهیلی
گل از تراوت باران صبحدم، لبریز
هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز
صفای روی تو ای ابر مهربان بهار
که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز
هزار چلچله در برج صبح می خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز
به پای گل چه نشینم درین دیار که هست
روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز
مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است
فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز
ببین در آینه ی روزگار نقش بلا
که شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز
چگونه درد شکیبایی اش نیازارد
دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز
فریدون مشیری

دختر اتابک سعدبن ابوبکربن سعدزنگی و ترکان خاتون و آخرین فرمانروا از اتابکان سلغری فارس میباشد؛ وی قریب به یازده سال بر فارس فرمانروا یی کرد.
هلاکوخان مغول او را به همسری پسر خود منکوتیمور در آورد و اینگونه فارس رسماً ضمیمه دولت ایلخانان گردید. بعدها به سبب کینه توزی هایی اَبش از فرمانروایی عزل شده و سید عمادالدین ابویعلی به جای او به شیراز فرستاده می شود.
پس از مدتی در سال 683 ق ابویعلی در بازار شهر کشته می شود. خان مغول امر به احضار اَبش خاتون نموده و در مجلس محاکمه ای اَبش و همدستانش را مجرم شناخته و ایشان را به پرداخت 50 تومان به فرزندان سید عمادالدین محکوم می کند. در نتیجه این مصائب اَبش خاتون مریض شده و در سال 685 ق برابر با 1286 میلادی وفات می یابد.
با مرگ اَبش دولت اتابکان فارس از میان رفت .اَبش خاتون را به شیوه مغولان با ظرفهای سیمین و زرین پر از باده در چرنداب تبریز به خاک سپردند، چندی بعد دخترش جنازه او را به شیراز حمل و او را در رباط اَبش که خود بنیان نهاده بود، دفن کردند.
اَبش مانند دیگر سلغریان آثاری از خویش در شیراز بر جا نهاد که مدرسه ای در کوی طناب بافان و رباط اَبش از آن جمله اند. در این رباط افزون بر سلغریان، ام کلثوم از نوادگان امام حسن مجتبی و شماری از زهاد شیراز نیز مدفونند.
ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را
اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
فریدون مشری

الله وردی خان از سرداران دوره صفوی و نخستین سپهسالار کل ارتش شاه عباس و حاکم تمامی فارس در قرن یازدهم می باشد.
در زمان فرمانروایی اش به دستور شاه عباس، فتوحاتی در مناطقی چون لرستان و خراسان و گنجه انجام داد. هم چنین به یاری سپاهیان فارس، پرتغالیان را از بحرین بیرون راند.
او به تاریخ سردارانی پیوست که برای وطن زیستند. وی از حامیان ملاصدرای شیرازی بود. این مرد بزرگ به همراه پسرش امام قلی خان آثار بیشماری ساختند که امروزه تنها مدرسه و پل خان بر روی رودخانه کر و سی و سه پل اصفهان بر جای مانده است.
اللّه وردی خان سرانجام در سال 992 ه.ش درگذشت.
آرامگاه وی در مشهد در حرم حضرت امام رضا (ع) می باشد
بهارم دخترم از خواب برخیز
شکر خندی بزن و شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
بهارم دخترم آغوش واکن
که از هر گوشه، گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبد آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
بهارم، دخترم، دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش آینده ی تو !
لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام، مستم .
باز می لرزد، دلم، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است .
روشنی است آتش درون شب
و ز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده می لغزد درون گور.
دیر گاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور.
خواب دربان را به راهی برد.
بی صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بی خبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت.
گر چه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب،
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .
لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید .
در هم دویده سایه و روشن .
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید .
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید .
خطی ز نور روی سیاهی است :
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .
دیوار سایه ها شده ویران .
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید .
نه شرقییم، نه غربییم نه بییم، نه بحرییم
نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش
نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم
نه از هندم، نه از چینم، نه از بلغار و صقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم
مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم

ابو عبداله محمد بن عبداله بن عبیداله بن باکویه از عرفای قرن چهارم هجری بود.
کلمه باکویه نام جد اعلای ابوعبداله است و شهرت او در ماخذ عربی به ابن باکویه، به همین دلیل است. این کلمه به تدریج در زبان عامه به باباکوهی تحریف شد.
بعضی برآنند که علت این نامگذاری، اعتکاف درازمدت ابوعبدا...در کوی صبوی شیراز بود، یعنی محلی که هم اینک به باباکوهی معروف است.
ابوعبداله مردی دانشمند و از راویان مشهور حدیث و از شاگردان شیخ ابوعبداله بن خفیف بود. برای کسب معلومات و جمع آوری احادیث و حکایات بزرگان، مسافرتهای زیادی کرد و با عرفا و صوفیان معاصر خود دیدارها کرد.
ابوعبداله در اواخر عمر در کوهی واقع در شمال شیراز معتکف شد، پس از وفات در سال 442 ه.ق در همان جا به خاک سپرده شد.
پس از مرگ تا مدتها و حتی تا هم اینک قبر او زیارتگاه عشاق و صاحبدلان است. از آثار منسوب به او بدایه الحال الحلاج و نهایته و اخبار العارفین می باشد.
دیوان شعری به فارسی نیز به وی نسبت دادهاند که در آن شاعر به "کوهی" تخلص کرده است.

آتوسا دختر کورش کبیر بنیان گذار سلسله هخامنشی در حدود سال 550 ق .م به دنیا امد.
آتوسا را در متون به معنی خاتون شاه ضبط کرده اند. وی بعد ها به همسری داریوش بزرگ درامد وملکه ایران شد وصاحب فرزندی گردید که نام اورا خشایارشا گذاشتند که بعد از داریوش بزرگ به سلطنت رسید.
وی از جمله زنانی است که در مسائل سیاسی کشور تاثیر مستقیم و موثر داشت، اثر وی در اداره امور کشور و در دل شاهنشاه ایران تا بجایی بود که چون به بیماری جذام که در آن هنگام در ایران شیوع یافته بود مبتلا گردید شاهنشاه وی را از خود دور نگردانید و همواره در معبد آناهیتا زانو زده و برای سلامت وی بدرگاه اهورامزدا ندبه ها و استغاثه ها کرد.
گویند از نظر مقام و قدرت و شخصیت معنوی و فکری بعد از کورش بزرگ و داریوش، دیگر در تاریخ هخامنشی حتی مردی به عظمت او نیامد.
بنا به قول مورخین وی نخستین زن شاعر و ادیب ایران بود و از مشوقین بزرگ آموزش و پرورش در عهد خود بشمار میرفت.

باغ جهاننما یکی از کهنترین باغهای شیراز است و در نزدیکی آرامگاه حافظ که در دوران گذشته جزء صحرای جعفرآباد و مصلی بوده واقع شده است. در دوره سلسله آل مظفر و آل اینجو این باغ و دشت زیردست حوالی آن سرسبز و بسیار آباد بوده است. به دو دشت جعفرآباد و مصلی که همواره پوشیده از باغهای جان نواز و روحافزا بوده در اشعار حافظ شیرازی اشاره شده است و از صفا و سرسبزی آن سخن به میان آمده است.
باغ جهاننما در هنگام اقامت تیمور گورکانی در شیراز، همچون سایر باغ های نامدار آن دوره مورد توجه واقع شده به طوری که همانند آن باغ را در اطراف سمرقند هم احداث نموده و آن را جهان نما نامیده بود. باغ جهاننمای شیراز در دوره صفویه نیز آباد و با اهمیت بوده است. موقعیت باغ جهاننما در ضلع شرقی خیابان حافظ (دروازه قرآن) بالاتر از میدان حافظیه در شهر شیراز واقع شده است.

در گلستانی هنگام خزان ،
رهگذر بود یکی تازه جوان
صورتش زیبا ، قامتش موزون ،
چهره اش غم زده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود
گفت: آن دلبر بی مهر و وفا
دوش می گفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن ،
هر که خواهد که برقصد با من
از برایم شده گر از دل سنگ ،
کند آماده گلی سرخ وقشنگ
چه کنم من که در این دشت ودمن
گل سرخی نبود وای به من
در همانجا به سر شاخۀ بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت باید دل او شاد کنم
روحش از بند غم آزاد کنم.
رفت تا بادیه ها پیماید
گل سرخی به کف آرد شاید!
جستجو کرد فراوان و چه سود
که گل سرخ در آن فصل نبود
هیچ گل در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت: ای مونس جان ، یار قشنگ ،
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بایست کنم تسلیمت ،
بهترین نغمه کنم تقدیمت
گفت: ای راحت دل ، ای بلبل
آنچنانی که تو میخواهی گل
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش قیمت جان خواهد بود
بلبلک کامده آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل : سینه به خارم بفشار ،
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید ،
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمه ای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است
این چنین آب و هوا نایاب است
بلبلک سینۀ خود کرد سپر
رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل ، همه تیز و خون ریز ،
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود آری در آب و گلش
شد سحر ، بلبل بی برگ و نوا
دگر از درد نمی کرد صدا
جان به لب ، سینه و دل چاک زده
بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف در گل و خون غلط زنان ،
سوی ماوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه یار
بود تا صبح همانجا بیدار
بلبل افتاد به پایش جان داد
گل بدان سوخته حیران داد
هر که می دید گمانش گل بود ،
پاره های جگر بلبل بود
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل ، افتاد به راه
دلش آشفته بد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت:"افسوس پزت عالی نیست!
گر چه دم می زنی از مهر و وفا
جامه ات نیست ولی در خور ما"
پشت پا بر دل آن غم زده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
کرد پرپر گل و دور افکندش!
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پری رویان آه
فریدون مشیری
ادب خویش را هیچ گاه فرو مگذار ، با وجود آنکه مورد ریشخند باشی

بازار وکیل شیراز یکی از مشهورترین بازارهای سنتی و تاریخی ایران است. این بازار به فرمان کریم خان زند ملقب به وکیل الرعایا در سال های (1172-1193هـ.ق) ساخته شد. بازار وکیل در مرکز شهر شیراز (شرق میدان شهدا) قرار گرفته است و مسجد و حمام تاریخی وکیل نیز در کنار این بازار قرار دارند. معماری این بنا برگرفته از بازار قیصریه لار و بازارچه بلند اصفهان است اما عرض بازار وکیل بیش از سایر بازارهاست. همچنین 74 دهانه طاق ضربی بازار با ارتفاع بیش از 11 متر ، بلندتر از طاق سایر بازارهاست. این بازار که از نظر معماری سه فضای عبور و مرور (فضایی برای گذر مشتریان)، حریم مغازه (به ارتفاع تقریبی 2 پله بالاتر از سطح زمین) و فضای مغازه (محل فروش) است، 5 در بزرگ دارد که در چهار سوی آن قرار گرفته است. همچنین بازار وکیل شامل دو رشته شمالی - جنوبی و شرقی - غربی است که یکدیگر را قطع می کنند. ضلع شمالی – جنوبی بازار از دروازه اصفهان شروع می شود و تا کوچه جنوبی سرای مشیر ادامه می یابد. در دو طرف این راسته هر قسمت 41 جفت (82 باب) مغازه وجود دارد که در جلوی هر یک سکویی از قطعات سنگی بزرگ قرار گرفته و بر روی آنها ، ترنج هایی برجسته حجاری شده است. در این بازار برای مصونیت از رطوبت، مغازه ها را حدود یک متر بالاتر از سطح زمین ساخته اند. در شمال شرقی بازار وکیل چند کاروانسرای قدیمی به نام های روغنی، گمرک و احمدی ساخته شده که در ورودی آنها درون بازار است. هر یک از این کاروانسراها چندین حجره دارد. سازمان میراث فرهنگی ، بازار وکیل را در تیرماه 1315 با شماره 924 به ثبت رسانده است.

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
فریدون مشیری
در افسانه ها آمده است که شیراز فرزند تهمورس (از پادشاهان سلسله پیشدادیان) شهر شیراز را تأسیس کرد و نام خود را بدان بخشید. به روایتی دیگر، نام این دیار، "شهرراز" بوده که به اختصار شهر از و شیراز خوانده شده است.
در حالی که بر اساس تحقیقات "تدسکو" شیراز به معنای مرکز انگور خوب است، "ابن حوقل"، جغرافی دان مسلمان قرن چهارم هجری، علت نامگذاری شیراز شباهت این سرزمین به اندرون شیر می داند، چرا که به قول او عموما" خواربار نواحی دیگر بدانجا حمل می شد و از آنجا چیزی به جایی نمی بردند. و بالاخره بنا به نوشته کتاب "صورالاقالیم"، از جهت وجود دام های بسیار در دشت شیراز، آنجا را "شیرساز" نامیده اند.باری، بیش از هر چیز نام زیبا و سحرانگیز شیراز که واژه ای فارسی است، بهترین گواه بر این باور است که برخلاف پندار پاره ای از جغرافی دانان مسلمان، تأسیس این شهر به قرن ها قبل از ورود اسلام به ایران باز می گردد، شیراز، هم اکنون نیز در محل تقاطع مهمترین راه های ارتباطی شمال به جنوب و شرق به غرب کشور است و این موقعیت در ادوار قبل از اسلام شاخص تر بوده، چرا که در عهد هخامنشیان، شیراز بر سر راه شوش (پایتخت هخامنشی) به تخت جمشید و پاسارگاد بوده و در عهد ساسانیان راه ارتباطی شهرهای بسیار مهمی چون بیشابور و گور با استخر، از جلگه شیراز می گذشت. در نتیجه مسلم است که چنین محل حاصلخیز و خوش آب و هوایی که در تقاطع مسیرهای مهمی که برشمرده شد، قرار داشته، هرگز خالی از آبادی و سکنه نبوده است. وجود آثار قدیمی مانند قصر ابونصر در حوالی شیراز که قدمت آن به دوره اشکانیان می رسد و نقوش برجسته برم دلک، (در چندکیلومتری شرق قصر ابونصر) که از آثار دوره ساسانی است و قلعه بزرگ بندر (فهندر، پهندر، قهندز، کهندژ) در سمت شرق تنگ سعدی و چند نقش برجسته در دهکده گویم در چهار فرسنگی شمال غرب شیراز و همچنین پیدا شدن سکه هایی در ضمن حفاری های قصر ابونصر، که بر آنها با خط پهلوی نام شیراز نقش بسته است، جملگی بر وجود شهر یا بلوکی به نام شیراز، در همین محل در دوران قبل از اسلام دلالت دارد.
علاوه بر آنچه گفته شد، کاوش های باستان شناسی در تخت جمشید، به سرپرستی کامرون در سال 1314 ه.ش، به پیدایش خشت نبشته هایی انجامید که بر روی چند فقره از آنها نام شیراز مشخص بود. بدین ترتیب می توان احتمال داد، این وادی که در عهد رونق تخت جمشید، آبادی کوچکی بیش نبوده است، بعد از انهدام پایتخت هخامنشیان، سمندروار از دل خاکستر آن دیار برپا خاسته است.
استخری در کتاب مسالک و ممالک که در نیمه اول قرن چهارم هجری تألیف شده است، راجع به آثار و بقایای فرهنگی قبل از اسلام، در شیراز می گوید:
شیراز قلعه ای به نام شاه موبد دارد. وی همچنین از دو آتشکده به نام های کارستان و هرمز در آن سرزمین یاد می کند.
باری در مجموع گفتار استخری که شیراز سیزده ناحیه (طسوج) دارد که در هر کدام از آنها قراء و کشتزارهایی موجود است که متصل به هم قرار گرفته اند. و نیز نظر ابن بلخی که در روزگار ملوک فرس، شیراز ناحیتی بود و حصاری چند بر زمین، می تواند روشنگر قدمت شیراز، به عنوان یک سرزمین مسکون آباد (و نه یک شهر بزرگ) باشد

| خوشا شیراز و وضع بیمثالش | خداوندا نگه دار از زوالش |
| ز رکن آباد ما صد لوحش الله | که عمر خضر میبخشد زلالش |
| میان جعفرآباد و مصلا | عبیرآمیز میآید شمالش |
| به شیراز آی و فیض روح قدسی | بجوی از مردم صاحب کمالش |
| که نام قند مصری برد آن جا | که شیرینان ندادند انفعالش |
| صبا زان لولی شنگول سرمست | چه داری آگهی چون است حالش |
| گر آن شیرین پسر خونم بریزد | دلا چون شیر مادر کن حلالش |
| مکن از خواب بیدارم خدا را | که دارم خلوتی خوش با خیالش |
| چرا حافظ چو میترسیدی از هجر | نکردی شکر ایام وصالش |

اگــــر آن تــــرک شیــرازی بــه دســت آرد دل مـــا را به خال هندویش بخشم سمــرقند و بخـارا را
بده ساقی مـــی بـاقی که در جنت نخواهی یافت کنـار ِ آب ِ رکــن آبــاد و گلــگشـت ِ مصــــلا را
فغــان کــاین لـــولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبــر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما، جمـــال یـار مستغنـــی اسـت به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبا را
من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پـــرده عصمت بـرون آرد زلیخا را
اگـــر دشنـــام فرمایــی و گــر نفـــرین دعــــا گـــویم جواب تلـــخ میزیبـــد لــب لعـــل شکرخا را
نصیحـت گـــوش کــن جانا که از جان دوستتر دارند جوانــــان سعــادتمنـــد پنــــد ِ پیر ِ دانــــا را
حدیـث از مطــرب و مــی گـــو و راز دهر کمتـر جـو که کس نگشود ونگشایدبه حکمتاین معما را
غـزل گفتــی و دُر سفتـی بیا و خوش بخــوان حافظ کـــه بـــر نظــم ِتــو افشانـد فلک عقد ثریا را
نظرات ()