دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت نوبل
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 

حکایت آلفرد نوبل

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.

نقل از مارشال مدرن


 
 
غزلی ازسعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را   یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم   تا مدعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار   آری شتر مست کشد بار گران را
ای روی تو آرام دل خلق جهانی   بی روی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت   حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را
آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل   شهد لب شیرین تو زنبورمیان را
زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست   ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را
یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح   یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده   تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست   کز شادی وصل تو فرامش کند آن را
ور نیز جراحت به دوا باز هم آید   از جای جراحت نتوان برد نشان را

 


 
 
پندآموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم 
 
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

 


 
 
عشق
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 

شاخه‌ی عشق را شکستم. آن را در خاک دفن کردم و دیدم که باغم گل‌ کرده‌ است 

کسی نمی تواند عشق را بکشد. اگر در خاک دفنش کنی دوباره می‌روید
اگر پرتابش کنی به آسمان بال‌هایی از برگ در می‌آوردو در آب می‌افتد. با جوی‌ها می‌درخشد و غوطه‌ور در آب برق می‌زند
خواستم آن را در دلم دفن کنم ولی دلم خانه‌ی عشق بود. درهای خود را باز کرد و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری
دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصید
عشقم را در سرم دفن کردم و مردم پرسیدند چرا سرم گل داده‌ است.
چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می‌درخشند و چرا لبهایم از صبح روشن‌ترند
می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچیدو دست‌هایم در عشق به دام افتادند.
حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کیستم

 
 
غزل سعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم      دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر هم     جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست           بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار               دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من       از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم      

      ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب       در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم       

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب           نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم        

از دشمنان برند شکایت به دوستان        چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم     

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس        آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم    

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند      چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


 
 
برای عزیزان وبهترین دوستانم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

سلام تقدیم به همه عزیزانم :

مهم نیست چه سنی داری

هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر. ا

گر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟

" هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر.

به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان. در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش. هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس. فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

نقل از مارشال مدرن


 
 
پند آموز شاه و گدا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند... اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت... ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند. پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند. درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت. درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت... در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت : ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد ، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی! درویش پادشاه شده گفت : ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم...!


 
 
قاصدک - شعر مهدی اخوان ثالث
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

قاصدک

قاصدک! هان... ، چه خبر آوردی ؟
از کجا... وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی،
اما، ‌اما...
گرد بام و در من...
بی ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از ین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب

قاصدک... هان،
ولی... آخر...
ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام،
آی!
کجا رفتی؟
آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...
خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند


 
 
پندآموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد و پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد... او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت : متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ... پدر با عصبانیت گفت : آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟!! پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم : از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ... پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ! برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و امید خدا ... پدر زیر لب غرغر کنان گفت : نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است!!! عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد : خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ... و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ! پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت : چرا او اینقدر متکبر است؟! نمیتوانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟! پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد... وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ، با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند... هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند ...


 
 
آدم ها ؟
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

این متن و حتما بخونین حس به انسان که واقعا نیازداره به حس همدردی 

 

آدمایی هستن که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...

وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده، راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره ...

اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...

آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن اینا فرشتن ... تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین... تنهاشون نزارین، داغون می شن ! همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند. دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی ... آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه. آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،

آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب میدنو میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن و باهاش شروع به بازی کردن میشن آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن هم زندگی رو لذت بخش تر وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد زمان از شما قدرتمندتر است پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد

                  نقل از  رضا جوان


 
 
حکایت شاهپور دوم ساسانی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .

پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند: اکنون سالهاست تازیان هرازگاهی بهجزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند و امااین بار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجبشده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته وهفته هاست از او هم خبری نیست .

میگویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایرانامن نشده کسی حق استراحت ندارد. همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزمنشسته و به سوی جنوب ایران تاختند. آنها جنوب خلیج فارس را که پس ازدودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکاررا به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .

به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی: فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .

گفتهمی شود پس از پاکسازی جنوب، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زنرنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست.


 
 
اشعار دکتر شریعتی بسوزم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

 

بنالم ز محنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گیی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

بود کاندرین جمع نا آشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

 

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

کا از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟

 

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد ؟

 

ندانم که از بخت بد ، آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟


 
 
حکایت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.

یک روز می خواست دنبال کاری برود ، به شاگردش گفت:

این کوزه پر از زهر است! مواظب باش آن را دست نزنی!

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و استادش رفت.

شاگرد هم  پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید !!!

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟!شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!!!