دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 

جنید بغدادی گفت: روزی به حضور شیخ سری سقطی (استادم) در آمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم.

گفت: آیتی از کلام حق شنیده و سرّی از اسرار آن آیۀ قرآن بر وی مکشوف گشته و از این جهت هوش در او زائل شده است.

جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند.

چون خواندند به هوش آمد. شیخ سری سقطی از من پرسید: این علم به تو از کجا رسیده است؟

گفتم ای شیخ، موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خون آلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود


 
 
حکایت سلیمان نبی و دزد مرغابی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 


مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست.

حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است.

مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.


 
 
اشعار فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

بر تن خورشید می‌پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می‌ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان‌ها، روشنی
می‌گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می‌چکد از ابرها باران نور
می‌گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می‌گیرد به بر
باد وحشی می‌دود در کوچه‌ها
تیرگی سر می‌کشد از بام و در
شهر می‌خوابد به لالای سکوت
اختران نجواکنان بر بام شب
نرم نرمک باده‌ی مهتاب را
ماه می‌ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می‌رسد از راه و می‌تازد به ماه
جغد می‌خندد به روی کاج پیر
شاعری می‌ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب‌های سرد
ای امید نا امیدی های من                                                      
                                     برق چشمان تو همچون آفتاب
می‌درخشد بر رخ فردای من


 
 
دل نوشته
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

پروردگارا تو تکراری ترین ” حضور ” روزگار منی

و من عجیب ؛ به آغوش تو

از آن سوی فاصله ها

.....خو گرفته ام


 
 
باز باران با ترانه
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

باز باران با ترانه 
می خورد بر بام خانه
خانه ام کو ؟
خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو ؟ 
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران 
گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر ٬ کجا رفت ؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست 
در دل تو آرزو هست ؟
کودک خوشحال دیروز 
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد
باز باران ٬ باز باران می خورد بر بام خانه
بی ترانه ٬ بی بهانه ، شایدم گم کرده خانه !

 


 
 
شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرائی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز


 
 
زندگی از نگاه جو نیوان
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

زندگی سرشار از شور است 

پاره ای از آن باش 

زندگی آمیخته به تلاش است 

با آن آغاز کن 

زندگی با اندوه همراه است 

درد از آن بزدای 

زندگی با شادی همراه است 

احساسش کن 

دریابش و تقسیم اش کن 

زندگی بسته به آرمان هایی است 

بکوش تا به والاترینشان برسی 

زندگی مقصدی را می جوید 

کاشف آن باش


 
 
اشعار زنده یاد هوشنگ شفا - یاغی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

 برلبانم غنچه لبخند  پژمرده است  نغمه ام دلگیر رو افسرده است

 نه سرودی نه سروری  نه هم اوازی نه شوری

 زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است

 یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است

 این چه ایینی چه قانونی چه تدبیری است

 من از این ارامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر                                                                           

 من از این اهنگ یکسان و مکرر عاصی ام دیگر

 من سرودی تازه میخواهم جنبشی شوری نشاطی نغمه ایی  فریادههای تازه مجوییم

من به هر ایین ومسلک کو کسی را  از تلاشش باز دارد یاغی ام دیگر

من تو را درسینه    ای امید دیرین سال خواهم کشت

من امید تازه میخواهم . افتخاری اسمان گیر و بلند اوا زه میخواهم

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش

نیستم شب کور که ازخورشید روشن گر بدوزم چشم

افتابم من که یکجا یک زمان ساکت نمی مانم 

با پر زرین خورشدید افق پیمای خویش 

من تن بکرهمه گلهای وحشی را نوازش میکنم هر روز

جویبارم  من که تصویر هزاران پرده در پیشانی ام پیداست

موج بیتابم که بر ساحل صدفهای پری می اورم همراه

کرم خاکی نیستم من افتابم جویبارم موج بیتابم 

تا به چند این گونه در یک دخمه بی پرواز ما ندن تا به چند اینگونه با صد نغمه بی اواز ماندن

شه پر ما اسمانی را به زیرچنگ پروازه بلندش داشت

افتابی را به خاری در حریم ریشخندش داشت

گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود

زانوی نصف النهاراز پای کوب پر غرور ما چو بید از باد میلرزید

اینک ان اواز و پروازه بلند واین خموشی و زمین گیری

اینک ان همبستری با دختر خورشید و این هم خوابگی با مادر ظلمت

من هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم  داد

گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی  تکاپو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی  شب نو روز نو اندیشه نو 

رندگی یعنی غم نو حسرت نو پیشه نو 

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

زندگی بایست  در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد

زندگی بایست یک دم یک  نفس هم ز جنبش وا نماند گر چه این جنبش برای مقصدی بیهود باشد

زندگانی همچنان اب است اب اگرراکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت بوی گند میگیرد

در ملال اب گیرش غنچه لبخند میمیرد اهوان عشق از اب گلالودش نمی نوشد

مرغکان شوق در ایینه تارش نمی جوشند 

من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می اورم جز مرگ

من ز مرگ از ان نمی ترسم که پایانی است برتور  یک اغاز       

بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی اغاز و پایان است

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم

من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد

من نمی خواهم به عشقی سالیان پابند بودن 

من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن

من نبتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن

من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

من تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه میخواهم 

قلب من با هر طپش یک ارمان تازه می خواهد

سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد

من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن قرنها او را پرستیدن نمی خواهم

من خدایی تازه می خواهم  گرچه او با اتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را گر چه اورونق دهد ایین مطرود و حرام می پرستی را

من به ناموس قرون بردگی ها یاغی ام دیگر

یاغی ام من یاعی ام من گو بگیرندم بسوزندم گو به دار ارزوهایم بیاویزند

گو به سنگ نا حق تکفیر استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند 

من از این پس یاغی ام دیگر...

 
 
خود شناسی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

قلب خود را به روی آگاهی و رهنمود الهی بگشائید

اما  مانند برگی در جریان آب بی اختیار نباشید

بلکه قایق رانی بر آب های خروشان  باشید

که بر آب ها می راند و مراقب قایق خویش است !

امانوئل


 
 
پند آموز عارف و راهب
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

عابدی در معبدی در میان کوهستان زندگی می کرد .

روزی راهبی که راهش را گم کرده بود عارف را دید و از او پرسید:

استاد را کدام است ؟

عارف گفت چه کوه زیبایی !

راهب با حیرت گفت ((من پرسیدم راه کجاست ؟))

عارف با لبخند نگاهی به کوه کرد و گفت چه کوه زیبایی!

راهب با تعجب و دلخوری گفت : (( من راجع به کوه از شما نپرسیدم بلکه از را پرسیدم !))

عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت :

پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی راه را نخواهی یافت !


 
 
اشعار سهراب سپهری - زندگی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

زندگب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.


 
 
پند آموز بررگی انسان
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

بزرگی و شإن انسان

در بزرگی و شإن رویاهایش

در عظمت عشقش

در والایی ارزشهایش

و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است.

بزرگی وشإن انسان

دربزرگی و شإن افکارش

در ارزش تجسم یافته اش

در چشمه هایی که روحش از آن سیراب میگردد

بزرگی و شإن انسان

در بزرگی و شإن حقیقتی ست که بر لبان جاری میسازد

در یاری و مساعدتی که بذل می کند

در مقصدی که می جوید

و در چگونه زیستن او نهفته است !

 سی . ای. فلین


 
 
توبه اعضای بدن
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 

حکایت توبهی اعضای بدن

ذوالنون مصری گفت:بر هر عضوی توبه ایست:

توبـــهی دل، نیت کردن است بر ترک حرام.

و توبهی چشم، فرو خوابیدن است چشم را از محارم.

و توبهی دست، ترکِ گرفتن است در گرفتن مناهی.

و توبهی پای، ترکِ رفتن است به ملاهی.

و توبهی گوش، نگاه داشتن گوش است از شنیدن اباطیل.

و توبهی شکم، خوردن حلال است.

و توبهی فرج، دور بودن از فواحش.

و گفت:عبودیت آن است که بندهی او باشی به همه حال، چنانکه او خداوند توست به همه حالی

 نقل از مارشال مدرن


 
 
اولین فرمانده زن ایرانی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 
اولین فرمانده زن ایرانی - فرمانده نیروی دریایی خشایارشاه آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است که درحدود 2480 سال پیش،فرمششان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد و اولین بانویی می باشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است ...
 
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانوشرد ایرانی است که درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد و اولین بانویی می باشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است . در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونان از سوی خشایارشا صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین کاریه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.
 
در این جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشکیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 کشتی ترابری بود. همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine که بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شرکت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.
 
او در یکی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباکی کم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشا رسید.او به خشایارشا پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد و او «آرتمیس» بود. ناو شکن آرتمیس سالها بر روی آبهای خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود. ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگ افزارها، کشتی ها و هواپیماهای نظامی ایران می بود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطره ها جاودانه بماندش


 
 
دل نوشته
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 

سلام سلام

سلامی به گرمی ظهر های تابستون

آخی دلم برای وبلگم و خواننده های عزیزش تنگ شده بود . به قول شیرازی ها جاتون سبز رفته بودم یه سری ولایت خیلی خوب بود هواگرم بود شهر هم حسابی شلوغ بود یه سری رفتم حافظیه و شاهچراغ  ( نائب زیاره از طرف حافظ دوستان و شاهچراغ ) باغ دلگشا ، زیر قرآن ..... خلاصه حسابی سرم شلوغ بود . امیدورام که موقعیتی پیش بیاد برای همه عزیزانی که دوست دارن به شیراز سفر کنن تا برن خودشون شیراز و مناطق فرهنگی هنری سیاحتی و زیارتیش رو ببین البته جای من رو هم خالی کنن .  امیدوارم روزی بشه که همه مهاجرهایی که ناخواسته از شیراز رفتن به شهر آبا اجدادیشون برگردن .اما دلم برای وبلاگم و فعالیت کردن در زمینه های فرهنگی تنگ شده بود.امیدوارم از امروز به بعد بتونم فعالیتم با حضور گرم شما عزیزان ادامه بدم .

به امید حق