دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

سخنان پند آموز دکتر شریعتی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 

 

گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

* * *

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

 * * *

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب

که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

* * *

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

* * *

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

* * *

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

* * *

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

* * *

از دیده به جاش اشک خون می آید

دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که از قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

* * *

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

* * *

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

* * *

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

آدمی را همواره در پی گم شده اش،

ملتهبانه به هر سو می کشاند

* * *

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

* * *

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

اسراف محبت است

* * *

 

مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

* * * دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

* * *

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

* * *

.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

* * *


 
 
حکات
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 


قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از

پارچه‌های مردم می‌دزدند. عدة زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و

دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانة خیاطان می‌گفت. در

این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی

شد و به نقال گفت: ای قصه‌گو در شهر شما کدام خیاط در حیله‌گری از

همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام

�پورشش� که در پارچه دزدی زبانزد همه است. ترک گفت: ولی او

نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب

او را خورده‌اند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش. ترک گفت: نمی‌تواند

کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند. ترک گفت: سر اسب عربی

خودم شرط می‌بندم که اگر خیاط بتواند از پارچة من بدزدد من این اسب

را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب می‌گیرم. ترک آن

شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة

اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط

با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را

به دست آورد. وقتی ترک بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچة اطلس استانبولی

را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز،

بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با

جان و دل خدمت می‌کنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار

داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را

قیچی می‌زد. ترک از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز

بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر

رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از

خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفة دیگری گفت و

ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکة دیگری از پارچه را برید و

لای شلوارش پنهان کرد. ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم

لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفة خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود

کرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت:

بیچاره بس است، اگر یک لطیفة دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ

می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر

داشتی به جای خنده، گریه می‌کردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم

اسبت را در شرط باختی.


 
 
اشعار مولوی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

                                      بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

                                 خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم

                                       کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

                                       تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است

                                       واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت

                                        گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم

                                        گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم

                                        تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

                                        محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

                                        تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم

                                  ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

                                        شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن

                                  پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

 

 


 
 
اشعار مولوی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

                                      بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

                                 خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم

                                       کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

                                       تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است

                                       واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت

                                        گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم

                                        گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم

                                        تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

                                        محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

                                        تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم

                                  ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

                                        شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن

                                  پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

 

 


 
 
غزل سعدی هزار جهد بکردم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا بهیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو موئی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

براه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم بقدر وسع بکوشم


 
 
حکایت سیب
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

زن و مرد فقیر که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را می گذراندند و

تنها در آمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها

شکم خود و بچه ها را سیر می کردند. درخت سیب چند وقتی میوه نداد تا

بالاخره موقعی که آنها خیلی گرسنه بودند، یک سیب خیلی بزرگ بر

شاخه درخت سبز شد. مرد فقیر وقتی سیب را چید با خودش گفت: با

فروش این سیب فقط می توانم یک وعده شکم خانواده ام را سیر کنم، اما

در عوض می توانم آن را به سلطان کارتیج هدیه بدهم تا خوشحال شود.

همین کار را کرد و به سراغ سلطان مهربان رفت و سیب را هدیه کرد.

کارتیج وقتی از مشاورانش شنید که پیر مرد چقدر فقیر است، از عزت نفس

او خوشش آمد و یک کیسه طلا به مرد داد و زندگیش را عوض کرد. یکی از

مشاوران سلطان که این صحنه را دید با خود گفت: وقتی سلطان به خاطر

یک سیب کیسه طلا می دهد، پس من هم هدیه ای می آورم. فردای آن

روز به جواهر ساز شهر سفارش یک سیب طلا داد و سپس آن را به

سلطان هدیه کرد. سلطان کاتریج که ماجرا را فهمید به او گفت: آن پیر مرد

همه داراییش را به من هدیه کرد، اما تو به خاطر طمع، یک گوشه از ثروتت

را هدیه کرده ای! و سپس تمام اموال مرد طماع را میان فقرای شهر تقسیم کرد


 
 
غزلی از حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

 

  آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

 

  جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

 

  دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من

است

  چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

 

  خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

 

  همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

 

  خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

 

  که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 
 
غزلی از حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

 

  آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

 

  جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل

شمع

  دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من

است

  چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

 

  خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

 

  همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

 

  خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

 

  که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 
 
پند آموز - ماهی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

ماهی توی آکواریوم ما ، هی میخواست یه چیزی بهم بگه !

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه !!!

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم و شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن !

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو...

اینقده بالا پایین پرید تا خسه شد خوابید !!!

دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو آب ، ولی الان چندساعته 

 بیدار نشده...

یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده

 به خواب !

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند، دوستشون

 داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون

 دارند بهترین رفتار را با ما میکنند...!

 
به قول ویلیام شکسپیر :

مهم نیست اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد غـرورش را از

 دست بـدهـد ؛ امـا فـاجـعـه اسـت اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ، کـسی

 را که دوسـت دارد از دست بـدهـد ...

                                              برای حفظ عزیزان مان بکوشیم آرزوی خوشبختی برای همه دوستانم

 

 


 
 
شعر استاد شهریار - نقاش
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...

 تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...

عکس یک خنجر زپشت سر پی مولا کشید

 گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...

 راه عشق و عاشقی , مستی ونجوا را کشید

 گفتمش تصویری از لیلی ومجنون را بکش ...

 عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

 گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ...

 فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ...

 گریه کردآهی کشید وزینب کبری کشید
 
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...

 عکس مهدی راکشید و به چه بس زیبا کشید

 گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

 
 
غزلی از سعدی - روزگار
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

گر غصه روزگار گویم

بس قصه بی شمار گویم

یک عمر هزارسال باید

تا من یکی از هزار گویم

چشمم به زبان حال گوید

نی آن که به اختیار گویم

بر من دل انجمن بسوزد

گر درد فراق یار گویم

مرغان چمن فغان برآرند

گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند

تا درد دل خمار گویم

کس نیست که دل سوی من آرد

تا غصه روزگار گویم

درد دل بی‌قرار سعدی

هم با دل بی‌قرار گویم


 
 
تصاویر خانه های روستایی فرانسه
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
حکایت نقاش مولانا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

 

 

افلاکی در مناقب العارفین، گوید: نقاشی را می‌فرستند تا تصویری از چهرۀ خداوندگار مولانا برای شاهزاده خانمی ‌تهیه کند؛ نقاش نقشی از چهرۀ عالی جناب مولانا بر کاغذ می‌کشد، سر را بلند می کند و آنگاه درمی‌یابد که چهرۀ ایشان تغییر کرده و نقش با چهرۀ او نمی‌خواند. دوباره شروع به نقش زدن می کند  و همچنان تا بیست نقش تصویر می‌کند اما هربار مولانا را به چهره‌ای دیگر می‌بیند. سرانجام، نقاش، قلم را روی کاغذ می‌‌‌ کوبد و می‌‌‌ گوید من هر بار به تو نگاه می‌‌‌ کنم شکل دیگری هستی.

پس مولانا این غزل را آغاز می کند:

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مـرا چنــان کــه  منـم

گفتـــی اســــــرار  در میـــان آور

کـو میان اندر این میـــان کـه  منم

کی شــود این روان من ســاکـــن

ایـن چنین ساکــن روان کـه  منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بـــی‌کران کـه منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کین دوگم شد در آن جهان که منم

فارغ از ســـودم و زیان جو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایــی گـفت

عین چه بود در این عیان که منم

گفتـــم آنی بگفت‌ های خموش

اینت گویای بی‌زبـــان کـه منم

گفتـــم اندر زبـــان چو درنــامــد

در زبـــان نــامــدست آن که منم

می شدم در فنا چو مه بـی‌پـــای

اینت بـــی‌ پـــای پــا دوان که منم

بانــــگ آمد چه می‌دوی بنگر

در چنیـــن ظــاهر نهـــان که منم

شمس تبریز را چو دیــدم من

نادره بحر و کنج و کان که منم

                                                                      نقل از مارشال مدرن


 
 
داستان من یک دخترم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

 

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم.
 یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک ‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد
جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند.
 نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود.
او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.  اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را  بغل کردم.
.گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.
گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.
مامان  گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر
از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که
دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.

    فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم.

    خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.

    مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی با مامان دست داد. لحظاتی
مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند.
  معلم نقاشی درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم...

   مامان گفت: فکر می‌کنم نمره 10 برای واقع‌بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی
گفت: بله حق با شماست.
 آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط
کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود.
 مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم

 
 
داستان کوتاه واقعی و اما عشق
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

یک داستان واقعی به نقل از "سروش صحت" بازیگر ، نویسنده و کارگردان توانمند

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد.

در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.

راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام.

ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند...

ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.

یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.»

«می دونم.»

دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم

و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.

چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم»

و از ماشین پیاده شد.

دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم.

به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم
«حالتون خوبه؟»

گفت «نه.»

نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد : چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند.

راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند.

دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید.

چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است.

از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟»

نمی دانست...

پرسیدم «آدرسشو دارین؟»

نداشت...

در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود.

راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.»

به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.»

راننده گفت «خدا نکنه»

بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم...»

                                                                  نقل از مارشال مدرن
 
 

 
 
غزلی از سعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 

 
 
حکایت خلق تا خلق
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

یکی پیش سلطان عارفان بایزید بسطامی رفت و گفت:

یا شیخ همه عمردر جستجوی حق به سر بردم و چند بار به حج پیاده بگذاردم و چند دشمنان دینرا در غزا، سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشیدم،‌ و چند خون جگرها خوردم، هیچ مقصودی حاصل نمی‌شود. هر چه می‌جویم کمتر می‌یابم. هیچ توانیگفت که کی به مقصود برسم؟

شیخ گفت :‌ جوانمردا این جا دو قدمگاه است : اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمی برگیر از خلق که به حق برسی.

مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم خوش آید و چه گویم که خلق را از من خوش آید از تو حدیث حق نیاید...


 
 
اشعار مولوی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند

 کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند

 سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

 من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من

 از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

 آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست

 باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد

 نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند

 محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد

 روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

 در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند

زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای


 
 
غزلی از سعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 

 
 
حکایت 2 بازرگان
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

حکایت دو بازرگان

روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.

بازرگان دیگر گفت: اشتباه می کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی.

آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند.

سر انجام بازرگان اولی خسته شد و گفت : بسیار خوب! تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.

شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: آقا، انعام من چی شد؟

بازرگان ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت : مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ، یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد، چگونه به تو انعام می دهد؟!

شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.

آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟!

بازرگان دومی پاسخ داد: تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است. چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد، اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند، نشان داده که پست فطرت و خسیس است. پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم!


 
 
حکایت ملا نصرالدین
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری :

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند .

وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان .

ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند!!!

ملا طبعا از درب دو می وارد شد  و ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود...!

 

این داستان حکایت زندگی ماست.

کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم و رابطه هایی را آغاز می کنیم، اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم...

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست!

عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است.

اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد .

اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .

اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد...


نقل از مارشال مدرن 2


 
 
حکایت باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
 

 

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت تکان می داد و بر زمین می ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می کنی؟

دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمت های خداوند حسادت می کنی؟

صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می زنی؟

صاحب باغ گفت: این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا می زند. من اراده ای ندارم. کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می گویی ای مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.