دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
 


در زمان های گذشته ، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد ، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد .

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزدیک غروب ، یکی از روستاییان ، که پشتش بار میوه و سبزی بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد .


 
 
اشعار مولوی یار مرا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
 

یـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا

یـار تـوئی, غار تـوئی, خواجه نگهدار مـرا


نوح تـوئی, روح تـوئی, فاتح و مفتوح تـوئی

سینه مشروح تـوی, بر در اسرار مـرا


نـور تـوئی, سـور تـوئی, دولت منصور تـوئی

مرغ کــه طور تـوئی, خسته به منقار مـرا


قطره توئی, بحر توئی, لطف توئی, قهر تـوئی

قند تـوئی, زهر تـوئی, بیش میازار مـرا


حجره خورشید تـوئی, خانـه ناهیـد تـوئی

روضه اومید تـوئی, راه ده ای یار مـرا

دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی

پخته تـوئی, خام تـوئی, خام بمـگذار مـرا


این تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی

راه شـدی تا نبـدی, این همه گفتار مـرا




 
 
غرل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 
صلاح کار کجا و من خراب کجا   ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس   کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را   سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد   چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست   کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است   کجا همی​روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال   خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست   قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

 
 
پند آموز سخنان زرتشت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

  نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه.

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و

به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش.

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.

خورشید باش که اگر خواستی برکسی نتابی نتوانی .

عشق می ماند؛ انسان ها هستند که عوض می شوند .

خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی دیگران باشند

اگر کسی را دوست داری، به او بگو . زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته

میمانند، میشکنند .

کسی که بر نفس خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.

بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ، وگرنه در

مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی ، و ناتوانی مقدمه نابودی است.

انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش

اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

آنچه را می شنوید به عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آنگاه بپذیرید.

در دوره ای که از آن اوباش است بهتر است که اعتماد و اندیشه تان را

پنهان کنید.

راه جهان یکی است و آن راستیست .

من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم .

دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آنو همیشه قسمتی از غم دیگران

باش نه دلیل آن.

هنگامی که همه یکسان فکر می کنند دیگر کسی بیشتر نمی اندیشد.

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی.

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک


 
 
حکایت بهلول و زبیده خاتون
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

 


 
 
تقدیم به همه زنان گل ایرانی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

چرا مادرمان را عاشقانه باید دوست داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 
چون ما را با درد بدنیامی‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند

چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند
 
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند
 
و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب
 
جوونه دیگه، پش میاد!
 
 
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
 
 
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم
 
سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب
 
به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند
 
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا
 
می‌کنند
 
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم
 
دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد
 
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد که فلان کار را که باید فردا در
 
مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت
 
میکشد که همان نصف شبی تمامش کنیم
 
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند
 
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکرو ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی
 
 انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند
 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد
 
و میوه پوست بکند
 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر
 
 
 
مرخصی واکس می‌زند
 
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی میکند با چشمانی پر از اشک سفارشمان را
میکندو ما را به داماد میسپارد
 
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور
 
می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیقۀ بعد در حالیکه عینکش به چشمش است میپرسد:این عینک
 
منو ندیدین؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق کدام غذاییم ،

حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که وای بچم خسته شد بسکه مریض داری کرد

و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشکنیم،

چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون وخودش رو گول میزنه که ‌بخشش از بزرگانه
 
چون مادرند   
 
و در آخر باید بگم بهشت زیر پای مادران است
 
نقل از رضا ریحانی

 
 
دل نوشته های من
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
 

 

سلام  عزیزان  خوبین ؟ امروز خیلی خوشحالم چون دوباره فرصتی

یافتم که بتونم سری به وبلاگم  بزنم ویک سری مطالب برای شما

دوستان بگذارم تا کمی از دقایق گرانبهای زندگی تان مشغول مطالعه

باشید .

امروز می خواهم به شما کتابی معرفی کنم که شاید کم و بیش شما

عزیزان مطالعه اش کرده باشین روی سخنم با کسانی است که این

کتاب رو نخواندن چون این کتاب زندگی منو متحول کرد و به من یاد داد

که انسان به هرچیزی که میخواهد می تواند دست پیدا کند .مطالبی

بس گوهر بار و ارزش مند در این کتاب جهت خود شناسی انسان وجود

دارد که اگر در راهش استفاده گردد انسان به عرش هم خواهد رسید .

جا دارد که از نویسنده این کتاب جناب آقای محمود نامنی تشکر و

سپاسگذاری کنم  .

کتاب لطفاً گوسفند نباشید از جمله برترین کتاب های خودشناسی و

اصلاح الگوی زندگی شخصی است که در چند سال اخیر نگارش یافته

است. خواندن این کتاب را برای همه افرادی که نمی خواهند گوسفند

بمانند توصیه می کنم . (انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد ،مگر

انسان هایی که به چریدن مشغولند و پوزه در خاک دارند و غرقه در آب و

علف اند؛ این ها که گوسفندان دو پایند. دکتر شریعتی

امیدوارم روزی برسد که همه هم وطنانم این کتاب را بخوانند و از آن در

راه عشق ورزیدن و خوب  بودن استفاده نمایند .

                                با آرزوی بهروزی و کامیابی برای همه جهانیان


 
 
حکایت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
 

مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما

به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و

شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت:"

 

در بازار کسی هست که بدخواه من است و اتفاقا مغازه اش درست

مقابل مغازه من است. او عطاری داشت اما از روی کینه و دشمنی برنج

هم کنار اجناسش می فروشد و دائم حرکات و سکنات من و شاگردان

و وضع مغازه ام را زیر نظر دارد و اگر اشتباهی انجام دهیم بلافاصله آن را

برای مشتریان خود نقل می کند. از سوی دیگر به خاطر نوع تفکرم اهل

آزاردادن و مقابله مثل نیستم و دوست هم ندارم با چنین شخصی درگیر

شوم. مرا راهنمایی کنید که چه کنم!؟"

 

شیوانا با لبخند گفت: اینکه آدم بدخواهی با این سماجت و جدیت

داشته باشد ، آنقدرها هم بد نیست!! بدخواه تو حتی بیشتر از تو برای

بررسی و ارزیابی و تحلیل تو و مغازه ات وقت گذاشته است و وقت می

گذارد. تو وقتی در حال خودت هستی او در حال فکر کردن به توست و

این یعنی تو هر لحظه می توانی از نتیجه تلاش های او به نفع خودت

استفاده کنی.

 

من به جای تو بودم به طور پیوسته مشتریانی نزد عطارمی فرستادم و از

او در مورد تو پرس و جو می کردم. او هم آخرین نتیجه ارزیابی خودش در

مورد کم کاری شاگردان یا نواقص و معایب موجود در مغازه ات را برای آن

مشتری نقل می کند و در نتیجه تو با کمترین هزینه از مشورت یک فرد

دقیق و نکته سنج استفاده بهره مند می شوی! بگذار بدخواه تو فکر

کند از تو به خاطر شرم و حیایی و احترام و حرمتی که داری و نمی

توانی واکنش نشان دهی ، جلوتر است.

 

از بدخواهت کمک بگیر و نواقص ات را جبران کند. زمان که بگذرد تو به

خاطر استفاده تمام وقت از یک مشاور شبانه روزی مجانی به منفعت

می رسی و عطار سرانجام به خاطر مشورت شبانه روزی مجانی و

بدون سود برای تو سربراه خواهد شد. نهایتا چون تو بی نقص می

شوی، و از همه مهم تر واکنش ناشایست نشان نمی دهی، او نیز

کمال و توفیق تو را تائید خواهد کرد و دست از بدخواهی برخواهد

داشت .

 


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
 
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم   لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو   که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس   که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان   که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار   و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل   دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو   تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم