دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار مولوی-جان مرا مست کجاست ؟
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 


آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وانکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم

وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وانکه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!

این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟

غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسیست

وانکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود

وانکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟


 
 
دل نوشته های من -ماه مهر
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 

سلام به عزیزان نو آموز

امیدوارم که سال خوبی در هر مقطع تحصیلی ،پیش رو داشته باشین همراه  با نمرات خوب و موفقیت های پی ذرپی  ، شعر زیر به یاد دوران ابتدایی بهتون تقدیم میکنم امیدوارم تجلی خاطرات  ایجاد انگیزه و روحیه خوبی براتون به همراه داشته باشد و واقعاً در یک کلام میگم یاد باد آن روزگاران یاد باد

به امید بهروزی برای شما عزیزان

 

بوی ماه مهر

باز آمد بوی ماه مدرسه             بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ، ماه مهربان          بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی        میگریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها        اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح هیاهوی نشاط           خندهای قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید        از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید     سرخ، بر تخته سیاه مدرسه

 

درود بر قیصر امین پور

 

 


 
 
فرا رسیدن فصل پاییز مبارک
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .