دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت -بز و رود خانه
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد...!

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون بز نتواند از آن بگذرد ...

نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان ب

خت برگشته

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و

گفت من چاره کار را می‌دانم.

آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
 

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش

بگذارد ، آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.

و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند
چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد ...


 
 
اشعار مولوی - یار مرا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

 

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا

نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا

قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا

روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا

دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا

این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی

راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا

 


 
 
رباعیات خیام
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

بس که نباشیم و جهان خواهد بود          نه  نام  ز ما  و نه نشان خواهد بود

زین  پیش  نبودیم   و   نبد  هیچ خلل        زین پس چونباشیم همان خواهدبود

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                          

می خوردن و شادبودن آیین من است             فارغ بدن زکفر و دین ، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو  چیست             گفتا  دل  خرم تو  کابین   من  است

 


 
 
دل نوشته های من
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧
 

ای عزیز ، نرسیده به قله عشق پرتگاهی است به نام دروغ

       یادت باشد گر می خواهی به قله عشق رسی راه صاف بی درد

سر را انتخاب کنی مبادا که به این پرتگاه نزدیک شوی ، شاید در زمان

بالا رفتن سنگ ریزه ای از زیر پایت در رود و به پائین بیفتی

پس بیا از این گذرگاه با هم  عبور کنیم و سر قله عشق قرار مان باشد

،تو بادل صاف بیا من هم مثل تو با دلی از عشق زلال خواهم آمد

چه بگویم ولی دلم برایت مثل بچه کبوتری که برایمادرش پر می زند پر

خواهد کشید

 

 

 

 

 


 
 
اشعار مولوی - بشنو این نی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧
 


بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد

از  جـداییــهـــا  حکـــــایت  مـــی‌کــــنـد

کــــز نیستـــان تـــا  مـــــرا  ببریــــده‌انـد

در نفیــــــرم  مــــــرد و زن  نالیـــــده‌انـد

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

تـــا  بگـــویــم  شـــرح  درد  اشتیـــــاق

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن

ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...

 

 


 
 
سرگذشت ادیسون
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧
 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به

شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش

که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… این آزمایشگاه، بزرگترین

عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده

بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر

ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری

از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از

گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع

به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می

کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند

و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک

صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در

بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از

شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی

شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن

شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده

است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این

منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین

منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و

گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ

شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد

و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که

تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره

ایست که دیگر تکرار نخواهد شد…! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو

سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های

زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار

بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را

تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه

اختراع کرد.


 
 
وصیت نامه آلبرت انشتبن
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که

از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است،

 قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند

از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به

هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه،

زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.

بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که

به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و

شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و

آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و

کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که

هر هفته خون او را تصفیه می کند.

 استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی

پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و

بگذارید به رشد خود ادامه دهند

تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک

ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد

بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و

تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست

داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند

شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.  اگر آنچه را که گفتم برایم انجام

دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...


 
 
روش حل مسئله
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
 

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده

داشت ، یک  مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد: شکایتی از سوی

یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته  بود  که 

هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی

خالی است  . بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد 

کارخانه  این مشکل  بررسی ،  و دستور صادر شد که خط بسته

بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را

جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .  

مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را

چنین ارائه دادند : پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه

ایکس بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه

روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی

با رزولوشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهیز گردید  . سپس دو

نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار

گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری

نمایند.   نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این

ماجرا ،  مشکلی مشابه  نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی

پیش آمده بود اما آنجا  یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به

شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :   تعبیه یک

دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته بندی تا قوطی خالی را باد

ببرد !!!      

 
 هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛
برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات
نیاز است. آلبرت انشتین

 


 
 
اشعارمولوی -ای قوم به حج رفته
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
 

 

ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید


معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید

معشــوق تــو  همسـایه و دیــوار به دیوار

در بادیه ســـرگشته شمـــا  در چــه هوایید

گــر صـــورت  بی‌صـــورت  معشـــوق  ببینیــد

هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید

ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتیــــد

یــک  بـــار  از  ایـــن  خانــه  بــر  این  بام  برآیید

آن  خانــــه  لطیفست  نشان‌هـــاش  بگفتیــد

از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد

یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت

یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید

با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


 
 
اشعار پروین اعتصامی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
 

نگردد پخته کس با فکر خامی


نپوید راه هستی را به گامی


تر توش هنر میباید اندوخت


حدیث زندگی میباید آموخت


ببید هر دو پا محکم نهادن


از آن پس، فکر بر پای ایستادن


پردن بی پر تدبیر، مستی است


جهان را گه بلندی، گاه پستی اس


 
 
ای یوسف خوش نام
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
 

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا


ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما

ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا

جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا

پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا


 
 
حکایت بهلول و هارون الرشید
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
 

روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند.

سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند و او را به نزد هارون الرشید بردند.

هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول  به بهلول بدهند که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند.

بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید.

هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی ! چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟

بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم

چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند

از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم !!!


 
 
حلقه زر
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقۀ زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهرۀ او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت"

حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است

همه گفتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقۀ زر

دید در نقش فروزندۀ او

روزهائی که به امید وفا ی شوهر

به هدر رفته، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای، این حلقه که در چهرۀ او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقۀ بردگی و بندگی است


 
 
پند آموز -زن و شوهر روستایی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
 

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش

نشنیده بود، بیمار شد.

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و

نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را

سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی

دانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت: مرا

بغل کن.

زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد

ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را

خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه

برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان

رسیده ایم .

زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد

شد که گفتن همان جمله ساده “مرا بغل کن” چقدر احساس

خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر

کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز

عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که

حرفهای دلتان را بیان کنید.

 


 
 
تا تو بامنی زمانه با من است
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
 

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است