دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

یک شبی مجنون نمازش را شکست
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


 
 
شهریار - شباب عمر
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
 

شباب عمر عجب باشتاب میگذرد

بدین شتاب خدایا شباب میگذرد

شباب و شاهدوگل مغتنم بود ساقی

شتاب کن که جهان باشتاب میگذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم

نشسته ام لب جویی وآب میگذرد

پبه روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه

که ابر از جلو آفتاب میگذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم

که دور جام جهان خراب میگذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی

که خود جوانی واین آب و تاب میگذرد

به زیر سنگ لحد"استخوان پیکر ما

چو گندمی است که از آسیاب میگذرد


 
 
شهریار - دستم به دامانت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
 

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما

چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین

نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند

نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت


 
 
شهریار - یاد جوانی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست 

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن  

باخزان هم آشتی و گلفشانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز 

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی،زهره شیطان هنوز  

با همون شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان  

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دم سازم ز دست ، اما هنوز 

در درونم زنده است و زندگانی میکند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی  

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و الیلم ساختند 

اون که گردون میکند با ما نهانی میکند

میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان  

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید  

ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند