دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

دست نگارم
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٢
 

می کِشی دست نگارم را کمی آهسته تر می بَری دار و ندارم را کمی آهسته تر باده از دستم ربودی؛ نوش جانت نارفیق تلخ کردی روزگارم را کمی آهسته تر وَه چه زیبا پابه پایت؛ پایکوبی می کند می بَری صبر و قرارم را کمی آهسته تر پیش چشمانم مبوسش! حالم اصلاً خوب نیست می کَشد مرگ انتظارم را کمی آهسته تر کاش می شُد امشبی را می نشستم جای تو با که گویم حال زارم را کمی آهسته تر

 

ناشناس 


 
 
مشاهیر فارس - زنده یاد محمد بهمن بیگی
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

محمد بهمن‌بیگی در سال 1299 شمسی، در ایل قشقایی در خانواده محمود‌خان

کلانتراز تیره بهمن‌بیگلو، طایفه عمله قشقایی چشم به جهان گشود. چادری بین لار و

فیروزآباد محل تولد او بود. سال های کودکی را در فاصله بین لارستان (قشلاق) و

سمیرم (ییلاق) گذراند. منشی خانواده اش (میرزا جواد) به او سواد آموخت.در سال

1309، ایل قشقایی علیه حکومت وقت طغیان می‌کند. نتیجه آن، تبعید پدر در سال

1310 به تهران و به دنبال آن تبعید مادر و فرزندش، محمد، در سال 1311 است. در

مدرسه‌ی علمیه تهران مشغول به تحصیل شد. دبیرستان را در رشته ریاضی-علمی

شروع کرد و در رشته ادبی به پایان رساند. مشکلات سیاسی او را مجبور کرد

دبیرستان را ابتدا در تهران شروع کند و در شیراز ادامه دهد و در آخر هم از دارالفنون

تهران دیپلم بگیرد. در سال 1318 وارد دانشگاه تهران گردید و در سال 1321  در رشته

حقوق فارغ التحصیل شد. در دوران دانشجویی مقدمه‌ای بر دیوان شعر دکتر حمیدی،

استاد خویش، نوشت.

او به ایل بازگشت و بعد از مدتی آهنگ سفر به آمریکا کرد. پس از چندی، حال و هوای

ایل، او را به طبیعت فارس بازگرداند. در سال 1324 کتاب عرف و عادت در عشایر

فارس را منتشر کرد و شش سال بعد، نخستین مدرسه‌ی عشایری را برای بستگان

خود در سایه‌ی چادر مهمانی سنتی‌شان بر پا داشت. از این کار تجربه اندوخت برای

طرحی که در مرحله اول، آموزش و پرورش آن را رد کرد. طرح آموزش عشایر را اما مدیر

اصل چهار ترومن پسندید و سپس مشاور فرهنگی این هیات، آن را تایید کرد. توافق

شد که چادر و لوازم آموزشی با اصل چهار باشد و معلمان و حقوقشان با بهمن‌بیگی.

این تلاش ها ، در سال 1331منجر به تصویب برنامه سوادآموزی عشایر توسط وزارت

آموزش و پرورش شد و تا سال 1333 هشتاد و هفت مدرسه‌ی عشایری در استان

فارس شروع به کار کرد. او در سال 1336 با حمایت دکتر کریم فاطمی، اولین مرکز

تربیت معلم عشایری را به نام "دانشسرای عشایری شیراز" بنیان نهاد. در سال 1343

اولین گروه از دختران عشایری وارد این دانشسرا شدند.

 

در این سال‌ها بهمن‌بیگی توانست تعداد انگشت‌شماری از دانش‌آموزان با استعداد

اما کم بضاعت عشایری را به خانه خود بیاورد و مخارج زندگی‌شان را در مدت تحصیل

دبیرستان تامین نماید. با تلاش و کوشش فراوان در سال 1346 توانست با دریافت

بودجه از سازمان برنامه و بودجه و بانک کشاورزی اولین گروه 40 نفری از

دانش‌آموزان ایلات و طوایف مختلف را پس از برگزاری کنکور و انجام مصاحبه به شیراز

بیاورد تا به صورت شبانه‌روزی سرپرستی شده و به‌تحصیلات بعد از ابتدایی ادامه

دهند. بهمن‌بیگی با استناد به توفیق‌ها و نمرات این دانش‌آموزان در سال اول

دبیرستان، توانست در سال 1347 ساختمان اولین دبیرستان مستقل شبانه‌روزی

عشایری را در شیراز بسازد و در سال دوم 60 نفر را به این دبیرستان وارد کرده و هر

سال بر تعداد آنان بیافزاید. در 1350، مرکز آموزش حرفه‌ای دختران (قالی‌بافی) را بنا

نهاد و دو سال بعد، اولین مرکز آموزش حرفه‌ای پسران عشایر و سپس هنرستان

صنعتی و موسسه تربیت مامای عشایر، فعالیت خود را آغاز کرد.
 

در همان سال بهمن‌بیگی نشان ویژه پیکار با بیسوادی (جایزه کروبس‌کایا) را از

یونسکو دریافت کرد. در همین سال‌ها موسسه روانشناسی دانشگاه تهران،

آموزگاران عشایری را برتر از همتایان روستایی و سپاه دانش دانست و در سال

1356، بهمن‌بیگی با کمک یونیسف و کانون پرورشی کودکان و نوجوانان، کتابخانه

های سیار و سپس فروشگاه های سیار را درمیان عشایر کوچ‌رو راه اندازی کرد. پس

از پیروزی انقلاب اسلامی بازنشسته شد و پس از ده سال خانه‌نشینی و سکوت به

نوشتن کتاب روی ‌‌آورد. حاصل این دوره از زندگی او انتشار چهار کتاب است : بخارای

من ایل من - 1368 ، اگر قره‌قاج نبود - 1374 ، به اجاقت قسم -1379 و طلای

شهامت - 1384. سرانجام «محمد بهمن‌بیگی، معلم بزرگ ایل» در یازدهم

اردیبهشت 1389 در شیراز چشم از این جهان فرو بست. 

 

 

 

 

 

سایت رسمی زنده یاد محمد بهمن بیگی 

 


 
 
شهریار - وصل
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

 

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

 

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می‌کشم


 
 
اشعار سهراب سپهری - ابری نیست
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابری نیست . 

 

بادی نیست‌. 


می نشینم لب حوض‌: 


گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب‌. 
پاکی خوشه زیست‌. 

مادرم ریحان می چیند. 

نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر. 

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط‌. 

نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد! 

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد. 

پشت لبخندی پنهان هر چیز. 

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست‌. 

چیزهایی هست ، که نمی دانم‌. 

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد. 

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم‌. 

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌. 

من پر از نورم و شن 

و پر از دار و درخت‌. 

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌. 

پرم از سایه برگی در آب‌: 

چه درونم تنهاست‌. 


 
 
دوبیتی - رخسار
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

 

رفتم که یک ستاره از آسمان بچینم 

      رخسار همچو ماه اش در آینه ببینم 

          با یک نگاه شیرین آتش ب جانم اندخت 

             گویم عجم چه کرد او چون فاتحان نشینم 

 

                                                                        جمال عجمی زاده 


 
 
دوبیتی - گوهر نشان
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

 

 

 

 

خدا را صد کنم شکرش چنین گوهر نشانی 

                 عزیزی و طبیبی  و نفسهایم تو جانی 

                      به شادی آمدی شادم توشادی ای عزیزم 

                                عجم فخرت فروشد  گر  چه تابیدی جهانی 

   

 

                                                                           جمال عجمی زاده 


 
 
شهریار - کار گل زار شود
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
 

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی 

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام 

گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار 

تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه 

سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار 

به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده 

در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف 

عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را 

گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست 

باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم 

حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم 

شهریارا به سر تربت شهیار آیی


 
 
یک شبی مجنون نمازش را شکست
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →