دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

داستان کوتاه
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

درباغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالایدیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمهافکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراببود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و درآب می‌افکند.

آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آببرای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مردهرا زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسفلطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید.

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.

خمشدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خودبکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌ترباشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد