دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار دکتر شریعتی بسوزم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

 

بنالم ز محنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گیی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

بود کاندرین جمع نا آشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

 

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

کا از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟

 

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد ؟

 

ندانم که از بخت بد ، آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟