دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

عشق
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 

شاخه‌ی عشق را شکستم. آن را در خاک دفن کردم و دیدم که باغم گل‌ کرده‌ است 

کسی نمی تواند عشق را بکشد. اگر در خاک دفنش کنی دوباره می‌روید
اگر پرتابش کنی به آسمان بال‌هایی از برگ در می‌آوردو در آب می‌افتد. با جوی‌ها می‌درخشد و غوطه‌ور در آب برق می‌زند
خواستم آن را در دلم دفن کنم ولی دلم خانه‌ی عشق بود. درهای خود را باز کرد و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری
دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصید
عشقم را در سرم دفن کردم و مردم پرسیدند چرا سرم گل داده‌ است.
چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می‌درخشند و چرا لبهایم از صبح روشن‌ترند
می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچیدو دست‌هایم در عشق به دام افتادند.
حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کیستم