دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
 

 

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت تکان می داد و بر زمین می ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می کنی؟

دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمت های خداوند حسادت می کنی؟

صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می زنی؟

صاحب باغ گفت: این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا می زند. من اراده ای ندارم. کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می گویی ای مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.