دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار مولوی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند

 کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند

 سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

 من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من

 از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

 آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست

 باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد

 نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند

 محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد

 روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

 در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند

زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای