دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
 


در زمان های گذشته ، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد ، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد .

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزدیک غروب ، یکی از روستاییان ، که پشتش بار میوه و سبزی بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد .