دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار - فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

گل از تراوت باران صبحدم، لبریز

هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز

صفای روی تو ای ابر مهربان بهار

که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز

هزار چلچله در برج صبح می خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز

به پای گل چه نشینم درین دیار که هست

روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز

مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است

فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز

ببین در آینه ی روزگار نقش بلا

که شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز

چگونه درد شکیبایی اش نیازارد

دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز

             فریدون مشیری