دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار سهراب سپهری - ابری نیست
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابری نیست . 

 

بادی نیست‌. 


می نشینم لب حوض‌: 


گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب‌. 
پاکی خوشه زیست‌. 

مادرم ریحان می چیند. 

نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر. 

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط‌. 

نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد! 

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد. 

پشت لبخندی پنهان هر چیز. 

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست‌. 

چیزهایی هست ، که نمی دانم‌. 

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد. 

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم‌. 

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌. 

من پر از نورم و شن 

و پر از دار و درخت‌. 

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌. 

پرم از سایه برگی در آب‌: 

چه درونم تنهاست‌.