دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

شعر شیرازی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
 

باغ سینه‌ش گلای ‌بهاریش در اومد
اشکِ چش من به آب یاری‌ش در اومد
ای بال نبود، بالای بلندِش منو کُشت
یی شهری بلند شد، بالو داری‌ش در اومد

آینه‌ی دل من تُنگ طِلا بود تو شِکُندپش
بَر چار دیوارش نقش وفا بود تو کَروندیش
دل افتادو گفتی، آخ بگیر نشکه بلوره!
نازک شده بود دل، به صدای آخ تو شکندیش

آخر دل دیوونه که نَم تُک نمَ‌داد پَس
اشکی شد و چِکه چِکه از چِشُم چِکُندیش
پیته‌ی گل دلِ، تنجه زدو گل به لبام داد
هِکی هِکی کِردَم کِر زُلفِت تو تکوندیش

از دفتر دل با جوهرِِ اشک روونُم
صدکِش تو چشام نامه نوشتَم تو نخوندیش
تاشب پَرکِ نگاه من پر رو چِشات زد
آیه وایه شد، کاشکی از اول می‌پَرُندیش

باز خواس خدا بود که دِلُم پَرزد در رفت
ای دس تو بود تا صبح محشر می دووندیش
ما جیر بودیم، تی ایوَرش من، اورش تو
اول کشیدیش، دور شدیم، یهو پوکوندیش

غم کوش می رفت کنج سبنه‌ی تنگ سمندر
ای بال نبود، پاش که سُرید جَلدی جِِقوندیش

کنار دلگشا از عطر شب ‌بو
شدی مَس‌سو گُروختی مثل آهو
بِهِت گفتم می‌رم من، گفتی هرری
هنو دوسِت می دارم من سورول‌لو

باو چشای سیات مارو سیا کِردی و رفتی
عاشق که شدم، پُشتتو را کِردی رفتی
زخم دل من وَجَه می زد، گفتی باکِش نیس
به یی مَلَمی مارو سیا کِردی رفتی

از را رسیدی رامو زدی با گَردِ ‌رارات
را به را بازَم روتو اَزو راکردی و رفتی
وقت رفتنِت اشک تو چشُم پِلکیدو پر خورد
آبِ ملولی بود، چِشمَشو واکِردی و رفتی


از پشت شیشی پاک دِلُم نقش تو پیدان
آین‌ی دلُمه، روش چرا ها کِردی و رفتی
از بسکه رقیب از تو وفا دید تخمه کرد
همی نوبی ما که شُد جَفا کِردی و رفتی

توپی ذلمو زمین زَدی جَلدی هوا رفت
آخر دلمو سر به هوا کِردی و رفتی
بوسه‌ی تو شیرین بود، کاکو رف پشت ملازم
سی! سی! به سمندر چه کارا کِردی و رفتی

دلِ ما رو تو برشُندی الهی که بِبِرشی
آیه وایه شی، شِرنده شی، شِرِ شری شر شی
مث کنگِ‌هیمه، هِکی دیگی بِیُفته کَنگِت
همچی خوب ببرشی که تو چشمای همه بِر شی

صحرای دلم از لَمر و جای پای تو، تو لمرا
یی روز می‌دونم روش می‌جیقی، می‌خوای آجر شی
جای قهرو وفای تو باز با من عوض، دَگَز شد
گِر گرفتی به جون من می خوای سِوِر شی

ای سی بختُم، غمت به بَختار من افتاد
هی سینه‌ی منو جِر می‌دی و می‌خوای توجر شی
ای غم مث بوچ بُت خر من هی نرو کِز کن
بوچ کِش ندارم، حیفه می ترسم شر و ور شی

قلب نو و آک بند سمندر تو شِکُندی
پیشتو تو چشات دوشتی،الاهی که بِبِرشی

دلِ ما که خودش کبابه، کنجه‌ش نکنی
با پنجیر هجر مه‌چه مهچه‌ش نکنی
دل مث بَتابی نیس که رو دار، بتابیش
مث مَدَنی نازکِ‌ه کَه‌پَش نکُنی

شیراز و می‌گن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِِن می‌زنه به هم تیرشه‌ی تِنگِش
بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل می‌خونن
شعرای ترِ‌حافظ می‌چکه از سرِ چِنگِش

عطر گل یاس با نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خوناهای واز وِلِنگِش
این جان که اگر چِش تو چِشای هکی بدوزی
ساز دِلشو می‌شنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش

اینجان که با فوتِ کاسه‌گری، امرو و فردو
تام پات می‌سره دنبال دخترا زبرو زِِرِنگِش
اَگ دختر همسایه‌ی دیوار به دیوار،
‌لیم لیم دیوارک زد تو بدو بزن پلنگِش

قلبای پیزِری نیس تو سینه‌ی مردم شیراز
تو بیخودی ریشمیز بزنه تو درز و دِنگِش
دنیا رو تی پس می‌گشت سمندر
از شهر چه خبر! قربون اون آُتابِ جِنگِش

 


دمِ ساعت گل گفتی می از لبت بنوشم
گل گفتی می خوام لبتو با گلبوسه بپوشم



دل سیای سینه سفید دس بلورِِ لب گُلی
ای چِشات سبز و قبات سرخ و موآت گل سنبلی
خون من بر دس تو انگشت نما شد عاقبت
ناز شصِت، دختر عاشق کُشِ ناخن گلی


باغ گل بالای بلندت هس که وقتی را می ری
سرو ناز انگار به بر کرده قبای گل منگلی

                                                   بیژن سمندر