دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار - فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 

آوایش از دور،

بانگ خوش آمد بود - شاید -

پوینده در پهنای آن دشت زمرد،

بالنده تا بالای آن باغ زبرجد،

مثل همیشه، گرم، پر شور ...

نزدیک تر، نزدیک تر،

از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار،

گهگاه می شد آفتابی !

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،

تا چشم می پیمود، آبی !

نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود .

آن همدل همصحبت آئینه رو بود .

آن همزبان روشن پاکیزه خو بود .

آن عاشق از خود برون،

آن عارف در خود فرو بود .

آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

دریا، همان دنیای راز بیکرانه،

دریا، همان آغوش باز مادرانه،

دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید .

آوای او بانگ خوش آمد بود،

بی هیچ تردید .

آن سان که بیند آشنائی آشنا را،

چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد

جان های بی آرام ما را .

خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !

خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم .

ناگاه، ناگاه،

آن بغض پنهان را، که گفتی،

می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛

با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه،

می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت،

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم .

شعری سرودیم .

اشکی فشاندیم .

شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،

انده یاران بود و این آشفته پوئی،

بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی .

دریا به من بخشید آن شب،

بس گنج از گنجینه خویش .

از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛

در کارگاه سینه خویش :

جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !

ساکن نماندن همچو مرداب،

چون صخره - اما - پیش توفان استواری !

هم بر خروشیدن به هنگام،

هم بردباری !

در جاده صبح

با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال -

سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز،

در صبحگاه آفتابی :

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،

تا چشم می پیمود، آبی !

از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور