دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

شعر سهراب سپهری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است
.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها

سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود
 
دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها، پاها در قیر شب است.