دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار -فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧
 

گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،

بیدارم؛

گاهگاهی نیز،

وقتی چشم بر هم می گذارم،

خواب های روشنی دارم،

عین هشیاری !

آنچنان روشن که من در خواب،

دم به دم با خویش می گویم که :

بیداری ست ، بیداری ست، بیداری !

اینک، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

آیا خواب می بینم ؟

این منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور،

از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید ؟

ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا !

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رؤیای رنگینم !


 
 
اشعار-مهدی سهیلی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

مادر

من کیم؟ گنج مهر و وفایم

من کیم؟ آسمان سخایم

من کیم؟ چهره یی آشنایم

مادرم، جلوه گاه خدایم

من کیم؟ عاشق روی فرزند

جان من پر کشد سوی فرزند

بر نخیزد دل از کوی فرزند

عاشقم، عاشقی مبتلایم

تو که ای؟ سرو آزاده ی من

نور چشم خدا داده من

چشم تو، جام من، باده ی من

تو امیدم، توانم، بقایم.

سالها دل بمهر تو بستم

پشت خود را ز غمها شکستم

نیمه شبها براهت نشستم

تا شود از تو روشن سرایم .

چون روی بامدادان ز پیشم

غمزده، خسته جان، دلپریشم

بی خبر از دل و جان خویشم

همدم غم، اسیر بلایم .

تا که شب سوی من باز گردی

بادل خسته همراز گردی

همدم جان ناساز گردی

بر فلک هست، دست دعایم .

من ز دنیا، تو را برگزیدم

رنج بی حد بپایت کشیدم

تا شود سبز، باغ امیدم ـ

جان ز تن رفت و نیرو ز پایم .

زندگی بی تو، شوری ندارد

بی تو جانم سروری ندارد

چشم من بی تو نوری ندارد

ای جمال تو نور و ضیایم .

یادم آید یکی نیمه شب بود

در تن و جان تو سوز تب بود

جان من زین مصیبت بلب بود

شاهدم گریه ها یهایم .

بی خبر بودی از زاری من

غافل از رنج بیداری من

فارغ از درد و غمخواری من

و آنهمه ندبه و ناله هایم .

بودی آن عهدها خاکبیزان

میخرامیدی افتان و خیزان

من بدنبال تو اشکریزان

تا که در پای تو سر بسایم

بود آن روزگاران، شبانم

نرگسی مست تر از شرابم

سیمگون سینه، چون ماهتابم

رفت از کف جمال و صفایم .

بلبل من! نوای تو خواهم

عمر را در هوای تو خواهم 

زندگی را برای تو خواهم

تو بپائی اگر من نپایم .

                               مهدی سهیلی


 
 
اشعار - فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

گل از تراوت باران صبحدم، لبریز

هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز

صفای روی تو ای ابر مهربان بهار

که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز

هزار چلچله در برج صبح می خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز

به پای گل چه نشینم درین دیار که هست

روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز

مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است

فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز

ببین در آینه ی روزگار نقش بلا

که شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز

چگونه درد شکیبایی اش نیازارد

دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز

             فریدون مشیری


 
 
اشعار-فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

فریدون مشری


 
 
شعر فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی  بزن و شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ی  ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

بهارم دخترم آغوش واکن

که از هر گوشه،  گل آغوش وا کرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبد آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم، دخترم، دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیبا تر نیارد

بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح

امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلکش آینده ی تو !


 
 
شعر مهدی اخوان ثالث
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
 

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است .


 
 
شعر سهراب سپهری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
 

روشنی است آتش درون شب

و ز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیر گاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور.

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد کسی از در،

در سیاهی آتشی افروخت.

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت.

گر چه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب،

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب


 
 
شعر سهراب سپهری
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
 

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .

 

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید .

 

در هم دویده سایه و روشن .

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید .

 

همپای رقص نازک نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید .

 

خطی ز نور روی سیاهی است :

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .

 

دیوار سایه ها شده ویران .

دست نگاه در افق دور

کاخی بلند ساخته با مرمر سپید .


 
 
شعر مولانا
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
 

نه شرقییم، نه غربییم نه بییم، نه بحرییم
نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم

نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش
نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم

نه از هندم، نه از چینم، نه از بلغار و صقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم

نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم

مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم