دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار سهراب سپهری روزی خواهم آمد
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳
 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد 
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید 
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید 
هر چه دیوار از جا خواهم برکند 
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند 
ابر را پاره خواهم کرد 
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد 
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها 
بادبادک ها به هوا خواهم برد 
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت 
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند 
هر کلاغی را کاجی خواهم داد 
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک 
آشتی خواهم داد 
آشنا خواهم کرد 
راه خواهم رفت 
نور خواهم خورد 
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

 

 


 
 
اشعار سهراب سپهری - ابری نیست
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابری نیست . 

 

بادی نیست‌. 


می نشینم لب حوض‌: 


گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب‌. 
پاکی خوشه زیست‌. 

مادرم ریحان می چیند. 

نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر. 

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط‌. 

نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد! 

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد. 

پشت لبخندی پنهان هر چیز. 

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست‌. 

چیزهایی هست ، که نمی دانم‌. 

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد. 

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم‌. 

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌. 

من پر از نورم و شن 

و پر از دار و درخت‌. 

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌. 

پرم از سایه برگی در آب‌: 

چه درونم تنهاست‌.