دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

اشعار فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

بر تن خورشید می‌پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می‌ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان‌ها، روشنی
می‌گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می‌چکد از ابرها باران نور
می‌گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می‌گیرد به بر
باد وحشی می‌دود در کوچه‌ها
تیرگی سر می‌کشد از بام و در
شهر می‌خوابد به لالای سکوت
اختران نجواکنان بر بام شب
نرم نرمک باده‌ی مهتاب را
ماه می‌ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می‌رسد از راه و می‌تازد به ماه
جغد می‌خندد به روی کاج پیر
شاعری می‌ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب‌های سرد
ای امید نا امیدی های من                                                      
                                     برق چشمان تو همچون آفتاب
می‌درخشد بر رخ فردای من


 
 
اشعار - فریون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 

شنیده ای صد بار،

صدای دریا را .

سپرده ای بسیار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده ای - شاید -

درین کتاب پریشان، حکایت ما را :

همیشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز ...

سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن !

شب، از جدائی مهر

به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشیدن

دوباره کوشیدن

تن از کشاکش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،

همه تلاش برای رسیدن، آسودن،

رسیدنی که دهد دست،

بعد فرسودن !

همیشه در پایان،

به خود فرو رفتن. در عمق خویش. پاک شدن !

در آن صدف، که تو « جان » خواندی اش ، گهر گشتن !

نه گوهری، که شود زیوری زلیخا را !

دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاک

که جاودانه کند غرق نور دنیا را ...

اگر هنوز به این بیکران نپیوستی

از دست وامگذاری امید فردا را