دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

مشاهیر و بزرگان فارس -حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦
 

خواجه شمس الدین محمّد بن محمد حافظ شیرازی ملقب به لسان‌الغیب و ترجمان‌الاسرار، از بزرگترین شاعران نغزگوی ایران است.

تذکره نویسان نوشته‏اند که پدرش "بهاالدین محمد" بازرگانی می‏کرد و مادرش اهل کازرون و خانه ایشان در دروازه کازرون شیراز واقع بود.

ولادت حافظ  حدود سال  727 ه.ق در شیراز اتفاق افتاد. حافظ در کودکی از مهر پدر محروم گشت و در اوایل جوانی قرآن را با قرائت‏های گوناگون متداول آن زمان آموخت و اتخاذ تخلص "حافظ" نیز بدین دلیل است.

وی در جوانی به آموزش قرآن و ادب عربی و علوم اسلامی پرداخت و در تفسیر، کلام، حکمت و ادب تبحّر یافت. پیوسته در شیراز اقامت نمود و تنها سفری به یزد کرد. از میان امیران عصر خود چند تن را مانند ابواسحاق اینجو، شاه شجاع  و شاه منصور در اشعارش ستوده است.

دیوان کلیات حافظ مرکب است از پنج قصیده، غزل‏ها، مثنوی کوتاهی معروف به "آهوی وحشی" و "ساقی نامه"، قطعه ها و رباعی‏ها.

در تفأل به دیوان حافظ، چون در هر غزلی می‏توان توجیه بیتی را حسب حال تفأل کننده یافت، بدین سبب سراینده دیوان  را "لسان الغیب" لقب داده اند. وفات حافظ به‏سال 792 ه.ق  اتفاق افتاد.

او دارای زن و فرزندان بود. درباره عشق او به دختری "شاخ نبات" نام، افسانه‏هایی رایج است و بنابر همان داستان‏ها حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. چند بار در شعرهای حافظ به اشارتی که به مرگ فرزند خود دارد بر می خوریم.

حافظ را پس از وفات، در گورستان مصلی به خاک سپردند. نخستین ‌بار ابوالقاسم بابر پسر میرزا بایسنغر نواده شاهرخ بن تیمور بر مقبره وی، آرامگاهی بنا نمود.

بیستم مهرماه به عنوان یادروز حافظ در تقویم سالیانه ایران اسلامی به ثبت رسیده است و بدین مناسبت هر سال مراسمی ویژه در شیراز از سوی ستاد برگزاری یادروز حافظ تدارک دیده می شود.

امسال نیز به همین مناسبت ویژه برنامه هایی تحت عنوان همایش بین المللی یادروز حافظ در شیراز برگزار می شود.


 
 
غزل
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
 

 

اگــــر آن تــــرک شیــرازی بــه دســت آرد دل مـــا را  به خال هندویش بخشم سمــرقند و بخـارا را  

بده ساقی مـــی بـاقی که در جنت نخواهی یافت   کنـار ِ آب ِ رکــن ‌آبــاد و گلــگشـت ِ مصــــلا را  

فغــان کــاین لـــولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب   چنان بردند صبــر از دل که ترکان خوان یغما را   

ز عشق ناتمام ما، جمـــال یـار مستغنـــی اسـت   به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبا را 

من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم  که عشق از پـــرده عصمت بـرون آرد زلیخا را 

اگـــر دشنـــام فرمایــی و گــر نفـــرین دعــــا گـــویم   جواب تلـــخ می‌زیبـــد لــب لعـــل شکرخا را  

نصیحـت گـــوش کــن جانا که از جان دوست‌تر دارند   جوانــــان سعــادتمنـــد پنــــد ِ پیر ِ دانــــا را  

حدیـث از مطــرب و مــی گـــو و راز دهر کمتـر جـو  که ‌کس نگشود ونگشایدبه حکمت‌این‌ معما را 

غـزل گفتــی و دُر سفتـی بیا و خوش بخــوان حافظ    کـــه بـــر نظــم ِتــو افشانـد فلک عقد ثریا را