دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکات
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢
 


قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از

پارچه‌های مردم می‌دزدند. عدة زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و

دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانة خیاطان می‌گفت. در

این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی

شد و به نقال گفت: ای قصه‌گو در شهر شما کدام خیاط در حیله‌گری از

همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام

�پورشش� که در پارچه دزدی زبانزد همه است. ترک گفت: ولی او

نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب

او را خورده‌اند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش. ترک گفت: نمی‌تواند

کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند. ترک گفت: سر اسب عربی

خودم شرط می‌بندم که اگر خیاط بتواند از پارچة من بدزدد من این اسب

را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب می‌گیرم. ترک آن

شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة

اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط

با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را

به دست آورد. وقتی ترک بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچة اطلس استانبولی

را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز،

بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با

جان و دل خدمت می‌کنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار

داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را

قیچی می‌زد. ترک از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز

بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر

رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از

خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفة دیگری گفت و

ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکة دیگری از پارچه را برید و

لای شلوارش پنهان کرد. ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم

لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفة خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود

کرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت:

بیچاره بس است، اگر یک لطیفة دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ

می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر

داشتی به جای خنده، گریه می‌کردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم

اسبت را در شرط باختی.


 
 
حکایت سیب
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

زن و مرد فقیر که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را می گذراندند و

تنها در آمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها

شکم خود و بچه ها را سیر می کردند. درخت سیب چند وقتی میوه نداد تا

بالاخره موقعی که آنها خیلی گرسنه بودند، یک سیب خیلی بزرگ بر

شاخه درخت سبز شد. مرد فقیر وقتی سیب را چید با خودش گفت: با

فروش این سیب فقط می توانم یک وعده شکم خانواده ام را سیر کنم، اما

در عوض می توانم آن را به سلطان کارتیج هدیه بدهم تا خوشحال شود.

همین کار را کرد و به سراغ سلطان مهربان رفت و سیب را هدیه کرد.

کارتیج وقتی از مشاورانش شنید که پیر مرد چقدر فقیر است، از عزت نفس

او خوشش آمد و یک کیسه طلا به مرد داد و زندگیش را عوض کرد. یکی از

مشاوران سلطان که این صحنه را دید با خود گفت: وقتی سلطان به خاطر

یک سیب کیسه طلا می دهد، پس من هم هدیه ای می آورم. فردای آن

روز به جواهر ساز شهر سفارش یک سیب طلا داد و سپس آن را به

سلطان هدیه کرد. سلطان کاتریج که ماجرا را فهمید به او گفت: آن پیر مرد

همه داراییش را به من هدیه کرد، اما تو به خاطر طمع، یک گوشه از ثروتت

را هدیه کرده ای! و سپس تمام اموال مرد طماع را میان فقرای شهر تقسیم کرد


 
 
حکایت نقاش مولانا
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

 

 

افلاکی در مناقب العارفین، گوید: نقاشی را می‌فرستند تا تصویری از چهرۀ خداوندگار مولانا برای شاهزاده خانمی ‌تهیه کند؛ نقاش نقشی از چهرۀ عالی جناب مولانا بر کاغذ می‌کشد، سر را بلند می کند و آنگاه درمی‌یابد که چهرۀ ایشان تغییر کرده و نقش با چهرۀ او نمی‌خواند. دوباره شروع به نقش زدن می کند  و همچنان تا بیست نقش تصویر می‌کند اما هربار مولانا را به چهره‌ای دیگر می‌بیند. سرانجام، نقاش، قلم را روی کاغذ می‌‌‌ کوبد و می‌‌‌ گوید من هر بار به تو نگاه می‌‌‌ کنم شکل دیگری هستی.

پس مولانا این غزل را آغاز می کند:

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مـرا چنــان کــه  منـم

گفتـــی اســــــرار  در میـــان آور

کـو میان اندر این میـــان کـه  منم

کی شــود این روان من ســاکـــن

ایـن چنین ساکــن روان کـه  منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بـــی‌کران کـه منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کین دوگم شد در آن جهان که منم

فارغ از ســـودم و زیان جو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایــی گـفت

عین چه بود در این عیان که منم

گفتـــم آنی بگفت‌ های خموش

اینت گویای بی‌زبـــان کـه منم

گفتـــم اندر زبـــان چو درنــامــد

در زبـــان نــامــدست آن که منم

می شدم در فنا چو مه بـی‌پـــای

اینت بـــی‌ پـــای پــا دوان که منم

بانــــگ آمد چه می‌دوی بنگر

در چنیـــن ظــاهر نهـــان که منم

شمس تبریز را چو دیــدم من

نادره بحر و کنج و کان که منم

                                                                      نقل از مارشال مدرن


 
 
حکایت خلق تا خلق
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

یکی پیش سلطان عارفان بایزید بسطامی رفت و گفت:

یا شیخ همه عمردر جستجوی حق به سر بردم و چند بار به حج پیاده بگذاردم و چند دشمنان دینرا در غزا، سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشیدم،‌ و چند خون جگرها خوردم، هیچ مقصودی حاصل نمی‌شود. هر چه می‌جویم کمتر می‌یابم. هیچ توانیگفت که کی به مقصود برسم؟

شیخ گفت :‌ جوانمردا این جا دو قدمگاه است : اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمی برگیر از خلق که به حق برسی.

مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم خوش آید و چه گویم که خلق را از من خوش آید از تو حدیث حق نیاید...


 
 
حکایت 2 بازرگان
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

حکایت دو بازرگان

روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.

بازرگان دیگر گفت: اشتباه می کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی.

آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند.

سر انجام بازرگان اولی خسته شد و گفت : بسیار خوب! تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.

شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: آقا، انعام من چی شد؟

بازرگان ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او گفت : مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ، یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد، چگونه به تو انعام می دهد؟!

شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.

آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟!

بازرگان دومی پاسخ داد: تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است. چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد، اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند، نشان داده که پست فطرت و خسیس است. پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم!


 
 
حکایت ملا نصرالدین
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری :

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند .

وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان .

ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند!!!

ملا طبعا از درب دو می وارد شد  و ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود...!

 

این داستان حکایت زندگی ماست.

کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم و رابطه هایی را آغاز می کنیم، اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم...

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست!

عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است.

اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد .

اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .

اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد...


نقل از مارشال مدرن 2


 
 
حکایت باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
 

 

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت تکان می داد و بر زمین می ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می کنی؟

دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمت های خداوند حسادت می کنی؟

صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می زنی؟

صاحب باغ گفت: این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا می زند. من اراده ای ندارم. کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می گویی ای مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.


 
 
حکایت
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 

جنید بغدادی گفت: روزی به حضور شیخ سری سقطی (استادم) در آمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم.

گفت: آیتی از کلام حق شنیده و سرّی از اسرار آن آیۀ قرآن بر وی مکشوف گشته و از این جهت هوش در او زائل شده است.

جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند.

چون خواندند به هوش آمد. شیخ سری سقطی از من پرسید: این علم به تو از کجا رسیده است؟

گفتم ای شیخ، موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خون آلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود


 
 
حکایت
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 

جنید بغدادی گفت: روزی به حضور شیخ سری سقطی (استادم) در آمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم.

گفت: آیتی از کلام حق شنیده و سرّی از اسرار آن آیۀ قرآن بر وی مکشوف گشته و از این جهت هوش در او زائل شده است.

جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند.

چون خواندند به هوش آمد. شیخ سری سقطی از من پرسید: این علم به تو از کجا رسیده است؟

گفتم ای شیخ، موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خون آلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود


 
 
حکایت
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 

جنید بغدادی گفت: روزی به حضور شیخ سری سقطی (استادم) در آمدم. مردی را دیدم نزد وی از هوش رفته است. از حال وی پرسیدم.

گفت: آیتی از کلام حق شنیده و سرّی از اسرار آن آیۀ قرآن بر وی مکشوف گشته و از این جهت هوش در او زائل شده است.

جنید گوید گفتم: همان آیه را بر او بخوانند.

چون خواندند به هوش آمد. شیخ سری سقطی از من پرسید: این علم به تو از کجا رسیده است؟

گفتم ای شیخ، موجب رفتن نور دیدهی یعقوب، دیدن پیراهن خون آلود بود، باز سبب آمدن نور چشم، دیدن همان پیراهن یوسف بود


 
 
حکایت سلیمان نبی و دزد مرغابی
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸
 


مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست.

حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است.

مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.


 
 
حکایت شاهپور دوم ساسانی
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .

پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند: اکنون سالهاست تازیان هرازگاهی بهجزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند و امااین بار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجبشده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته وهفته هاست از او هم خبری نیست .

میگویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایرانامن نشده کسی حق استراحت ندارد. همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزمنشسته و به سوی جنوب ایران تاختند. آنها جنوب خلیج فارس را که پس ازدودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکاررا به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .

به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی: فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .

گفتهمی شود پس از پاکسازی جنوب، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زنرنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست.