دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

حکایت
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
 

مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما

به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و

شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت:"

 

در بازار کسی هست که بدخواه من است و اتفاقا مغازه اش درست

مقابل مغازه من است. او عطاری داشت اما از روی کینه و دشمنی برنج

هم کنار اجناسش می فروشد و دائم حرکات و سکنات من و شاگردان

و وضع مغازه ام را زیر نظر دارد و اگر اشتباهی انجام دهیم بلافاصله آن را

برای مشتریان خود نقل می کند. از سوی دیگر به خاطر نوع تفکرم اهل

آزاردادن و مقابله مثل نیستم و دوست هم ندارم با چنین شخصی درگیر

شوم. مرا راهنمایی کنید که چه کنم!؟"

 

شیوانا با لبخند گفت: اینکه آدم بدخواهی با این سماجت و جدیت

داشته باشد ، آنقدرها هم بد نیست!! بدخواه تو حتی بیشتر از تو برای

بررسی و ارزیابی و تحلیل تو و مغازه ات وقت گذاشته است و وقت می

گذارد. تو وقتی در حال خودت هستی او در حال فکر کردن به توست و

این یعنی تو هر لحظه می توانی از نتیجه تلاش های او به نفع خودت

استفاده کنی.

 

من به جای تو بودم به طور پیوسته مشتریانی نزد عطارمی فرستادم و از

او در مورد تو پرس و جو می کردم. او هم آخرین نتیجه ارزیابی خودش در

مورد کم کاری شاگردان یا نواقص و معایب موجود در مغازه ات را برای آن

مشتری نقل می کند و در نتیجه تو با کمترین هزینه از مشورت یک فرد

دقیق و نکته سنج استفاده بهره مند می شوی! بگذار بدخواه تو فکر

کند از تو به خاطر شرم و حیایی و احترام و حرمتی که داری و نمی

توانی واکنش نشان دهی ، جلوتر است.

 

از بدخواهت کمک بگیر و نواقص ات را جبران کند. زمان که بگذرد تو به

خاطر استفاده تمام وقت از یک مشاور شبانه روزی مجانی به منفعت

می رسی و عطار سرانجام به خاطر مشورت شبانه روزی مجانی و

بدون سود برای تو سربراه خواهد شد. نهایتا چون تو بی نقص می

شوی، و از همه مهم تر واکنش ناشایست نشان نمی دهی، او نیز

کمال و توفیق تو را تائید خواهد کرد و دست از بدخواهی برخواهد

داشت .