دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

شعر سهراب سپهری
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است
.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها

سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود
 
دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها، پاها در قیر شب است.

 
 
اشعار -سهراب سپهری
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 

ای عبور ظریف!

بال را معنی کن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

ای حیاط شدید!

ریشه های تو از مهلت نور

آب می نوشد.

آدمی زاد - این حجم غمناک -

روی پاشویه وقت

روز سرشاری حوض را خواب می بیند.

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!

با تکان لطیف غریزه

ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد.

عصمت گیج پرواز

مثل یک خط معلق در شیار فضا رمز می پاشد.

   من

وارث نقش فرش زمینم

و همه انحناهای این حوضخانه.

شکل آن کاسه مس

هم سفر بوده با من

از زمین های زبر غریزی

تا تراشیدگی های وجدان امروز.

ای نگاه تحرک!

حجم انگشت تکرار

روزن التهاب مرا بست:

پیش از این در لب سیب

دست من شعله ور می شد.

پیش از این یعنی

روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.

روزگاری که در سایه برگ ادراک

روی پلک درشت بشارت

خواب شیرینی از هوش می رفت،

از تماشای سوی ستاره

خون انسان پر از شمش اشراق می شد.

ای حضور پریروز بدوی!

ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک

حرمت زندگی را

طرح می ریزی!

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهای تند عطش را

می شنیدم.

بال حاضر جواب تو

از سؤال فضا پیش می افتد.

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است،

ای پرنده! ولی تو

خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی