دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

شعر فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !

افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .

ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه،

وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .

با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم

بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !

امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل،

دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .

ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر کن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .

چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،

ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا !

با زمزمه باران در پیش تو می گریم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !

تنهائی و تاریکی آغاز کدورت هاست،

خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .

بردار و ببر دریا، این پیکر بی جان را

بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .

تو، مادر بی خوابی. من کودک بی آرام

لالائی خود سر کن از بهر خدا دریا .

دور از خس وخاکم کن، موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس، کی بود و کجا ؟ دریا !


 
 
فریدون مشیری
نویسنده : فروغ ظفرخواه - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

صحن دکان غرق در خون بود و دکاندار، پی در پی

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد

پنجه بر جان یکی زان جمع می افکند و

او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد

مرغکان را یک به یک می کشت و

در سطلی پر از خون سرنگون می کرد

صحن دکان را سراسر غرق خون می کرد

بسته بالان قفس

بی خیال

بر سر یک "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

تا برون آرند چشم یکدگر را

بر سر هم خیز بر می داشتند

گفتم: ای بیچاره انسان!

حال اینان حال توست!

چنگ بیداد اجل، در پشت در،

دنبال توست

پشت این در، داس خونین، دست اوست

تا گریبان تو را آرد به چنگ

دست خون آلود او در جست و جوست

بر سر یک لقمه

یا یک نکته، آن هم هیچ و پوچ

این چنین دشمن چرایی؟

می توانی بود دوست