دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

غرل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 
صلاح کار کجا و من خراب کجا   ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس   کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را   سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد   چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست   کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است   کجا همی​روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال   خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست   قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

 
 
غزلی از حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

 

  آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

 

  جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

 

  دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من

است

  چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

 

  خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

 

  همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

 

  خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

 

  که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 
 
غرل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

سلام برخواجه شهرم حافظ

خدای سعادت زیستن ده تا امسال هم که به شهرم  سفر کردم تربت حافظ را بوسه زنم

تقدیم به دوستداران حافظ

التماس دعا

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

                                             


 
 
غرل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

سلام برخواجه شهرم حافظ

خدای سعادت زیستن ده تا امسال هم که به شهرم  سفر کردم تربت حافظ را بوسه زنم

تقدیم به دوستداران حافظ

التماس دعا

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

                                             


 
 
غل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

 

  تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند

 

  کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز

 

  به یار یک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

 

  به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند

 

  یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

دریغ قافله عمر کان چنان رفتند

 

  که گردشان به هوای دیار ما نرسد

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

 

  که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

 

  غبار خاطری از ره گذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او

 

  به سمع پادشه کامگار ما نرسد

 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتیست که از روزگار هجران گفت

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸
 

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفته سخنت می‌برند دست به دست


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦
 
دل می​رود ز دستم صاحب دلان خدا را   دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز   باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون   نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل   هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت   روزی تفقدی کن درویش بی​نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است   با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند   گر تو نمی​پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند   اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی   کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد   دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر   تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند   ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود   ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 
 
غزل حافظ -
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧
 
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
 
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
 
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
 
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
 
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
 
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
 
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
 
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
 
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 
 
غزل حافظ
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
 

دیــریست کــه دلــدار پیــامـی نفـــرستــاد

ننــوشـت سـلامـی و کـلامـی نفرستاد

صــد نــامــه نــوشـتـم و آن شـاه ســواران

پیکــی نـدوانـیـد و ســلامــی نفـرستاد

سـوی من وحـشـی صـفـت عـقـل رمـیـده

آهــو روشــی کبک خـرامــی نفرستــاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله وامی نفرستاد

فریاد که آن سـاقـی شکّــر لب سـرمست

دانست که مخمـورم و جامی نفرستـاد

چنــدانکــه زدم لاف کــرامــات و مــقامــات

هیچم خبــر از هـیچ مقامـی نفرستــاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گـر شــاه پیامی بـه غـلامـی نفرستــاد