دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

غزل سعدی هزار جهد بکردم
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا بهیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو موئی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

براه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم بقدر وسع بکوشم


 
 
غزلی از سعدی - روزگار
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

گر غصه روزگار گویم

بس قصه بی شمار گویم

یک عمر هزارسال باید

تا من یکی از هزار گویم

چشمم به زبان حال گوید

نی آن که به اختیار گویم

بر من دل انجمن بسوزد

گر درد فراق یار گویم

مرغان چمن فغان برآرند

گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند

تا درد دل خمار گویم

کس نیست که دل سوی من آرد

تا غصه روزگار گویم

درد دل بی‌قرار سعدی

هم با دل بی‌قرار گویم


 
 
غزلی از سعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 

 
 
غزلی از سعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤
 

بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 

 
 
غزلی ازسعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸
 
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را   یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم   تا مدعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار   آری شتر مست کشد بار گران را
ای روی تو آرام دل خلق جهانی   بی روی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت   حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را
آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل   شهد لب شیرین تو زنبورمیان را
زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست   ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را
یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح   یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده   تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست   کز شادی وصل تو فرامش کند آن را
ور نیز جراحت به دوا باز هم آید   از جای جراحت نتوان برد نشان را

 


 
 
غزل سعدی
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم      دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر هم     جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست           بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار               دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من       از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم      

      ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب       در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم       

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب           نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم        

از دشمنان برند شکایت به دوستان        چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم     

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس        آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم    

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند      چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم