دختر شیرازی

فرهنگی ادبی اجتماعی

پند آموز سخنان زرتشت
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

  نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه.

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و

به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش.

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.

خورشید باش که اگر خواستی برکسی نتابی نتوانی .

عشق می ماند؛ انسان ها هستند که عوض می شوند .

خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی دیگران باشند

اگر کسی را دوست داری، به او بگو . زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته

میمانند، میشکنند .

کسی که بر نفس خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.

بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ، وگرنه در

مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی ، و ناتوانی مقدمه نابودی است.

انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش

اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

آنچه را می شنوید به عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آنگاه بپذیرید.

در دوره ای که از آن اوباش است بهتر است که اعتماد و اندیشه تان را

پنهان کنید.

راه جهان یکی است و آن راستیست .

من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم .

دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آنو همیشه قسمتی از غم دیگران

باش نه دلیل آن.

هنگامی که همه یکسان فکر می کنند دیگر کسی بیشتر نمی اندیشد.

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی.

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک


 
 
پند آموز عارف و راهب
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

عابدی در معبدی در میان کوهستان زندگی می کرد .

روزی راهبی که راهش را گم کرده بود عارف را دید و از او پرسید:

استاد را کدام است ؟

عارف گفت چه کوه زیبایی !

راهب با حیرت گفت ((من پرسیدم راه کجاست ؟))

عارف با لبخند نگاهی به کوه کرد و گفت چه کوه زیبایی!

راهب با تعجب و دلخوری گفت : (( من راجع به کوه از شما نپرسیدم بلکه از را پرسیدم !))

عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت :

پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی راه را نخواهی یافت !


 
 
پندآموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد و پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد... او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت : متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ... پدر با عصبانیت گفت : آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟!! پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم : از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ... پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ! برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و امید خدا ... پدر زیر لب غرغر کنان گفت : نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است!!! عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد : خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ... و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ! پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت : چرا او اینقدر متکبر است؟! نمیتوانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟! پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد... وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ، با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند... هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند ...


 
 
پند آموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

وعـده ی پــوچ

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...


 
 
پند آموز
نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.

مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...

تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...

 
 

 آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته  ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم. فریدریش نیچه