قاصدک - شعر مهدی اخوان ثالث

قاصدک

قاصدک! هان... ، چه خبر آوردی ؟
از کجا... وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی،
اما، ‌اما...
گرد بام و در من...
بی ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از ین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب

قاصدک... هان،
ولی... آخر...
ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام،
آی!
کجا رفتی؟
آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...
خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

/ 3 نظر / 31 بازدید
کوتلاس

بهترین شعر آقای اخوان ثالث هستش.

حسین

دیر است گالیا در گوش من فسانه دلدادگی مخوان دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه دیر است گالیا به ره افتاد کاروان عشق من و تو ؟ ...آه این هم حکایتی است اما در این زمانه که درمانده هرکسی از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست شاد و شکفته در شب جشن تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک امشب هزار دختر همسال تو ولی خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو بر پرده های ساز اما هزار دختر بافنده این زمان با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان جان میکنند در قفس تنگ کارگاه از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ در تارو پود هر خط و خالش هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ این جا به خاک خفته هزار آرزوی پاک این جا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار کودک شیرین بی گناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان

حسین

دیر است گالیا هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست هر چیز رنگ آتش خون دارد این زمان هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست عصیان زندگی است . در روی من مخند شیرینی نگاه تو بر من حرام باد بر من حرام باد از این پس شراب و عشق بر من حرام باد تپش های قلب شاد یاران من به بند در دخمه های تیره و غمناک باغشاه در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک در هرکنار و گوشه این دوزخ سیاه زود است گالیا در گوش من فسانه دلدادگی مخوان زود است گالیا نرسیده است کاروان روزی که بازوان بلورین صبحدم برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت روزی که آفتاب از هر دریچه تافت روزی که گونه و لب یاران هم نبرد رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت من نیز بازخواهم گردید آن زمان سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها سوی بهار های دل انگیز گل فشان سوی تو عشق من . هوشنگ ابتهاج (ه-ا ـسایه)