عشق

شاخه‌ی عشق را شکستم. آن را در خاک دفن کردم و دیدم که باغم گل‌ کرده‌ است 

کسی نمی تواند عشق را بکشد. اگر در خاک دفنش کنی دوباره می‌روید
اگر پرتابش کنی به آسمان بال‌هایی از برگ در می‌آوردو در آب می‌افتد. با جوی‌ها می‌درخشد و غوطه‌ور در آب برق می‌زند
خواستم آن را در دلم دفن کنم ولی دلم خانه‌ی عشق بود. درهای خود را باز کرد و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری
دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصید
عشقم را در سرم دفن کردم و مردم پرسیدند چرا سرم گل داده‌ است.
چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می‌درخشند و چرا لبهایم از صبح روشن‌ترند
می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچیدو دست‌هایم در عشق به دام افتادند.
حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کیستم
/ 3 نظر / 11 بازدید
گمنام

حسابی عاشقیا ان شا اله که عشق الهی است[نیشخند]

حسین

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می‌رود آب دیده‌ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس سوی من لب چه می‌گزی که مگوی لب لعلی گزیده‌ام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده‌ام که مپرس

امیر

موفق باشی عزیزم