اشعار دکتر شریعتی بسوزم

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

 

بنالم ز محنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گیی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

بود کاندرین جمع نا آشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

 

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

کا از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟

 

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد ؟

 

ندانم که از بخت بد ، آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

/ 1 نظر / 2 بازدید
رضا

"کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن" دوست گرامی سلام.ما وبلاگی داریم در مورد دکتر شریعتی،در صورت امکان برای گسترش اندیشه های ایشان لطفا ما را لینک کنید.متشکر www.CHAMAL.blogfa.com "چمل گویای نگفتنی های شریعتی"