غزلی از سعدی

بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 
/ 2 نظر / 10 بازدید
سحر

فروغ سلام ممنون از وب لاگ جالبت ، امیدوارم خوب باشه همیشه . منم با کمک دوستام "مجله تصویری مشاهده!" رو ساختیم که بیشتر از 40000 تا عکس خوب داخلشه و روزی 200 تا عکس جدید هم اضافه می کنیم ، بیا ببین نظرت چیه اگه دیدی مفیده و خوشت اومده ، تو وبلاگت بهش لینک بده ، تا خودت و دوستات بتونین همیشه ازش استفاده کنین . فعلا بای

محمد

سلام وبلاگ قشنگی داری همشهری به ما هم سر بزن www.wsde.blogfa.com