اشعار فریدون مشیری

بر تن خورشید می‌پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می‌ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان‌ها، روشنی
می‌گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می‌چکد از ابرها باران نور
می‌گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می‌گیرد به بر
باد وحشی می‌دود در کوچه‌ها
تیرگی سر می‌کشد از بام و در
شهر می‌خوابد به لالای سکوت
اختران نجواکنان بر بام شب
نرم نرمک باده‌ی مهتاب را
ماه می‌ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می‌رسد از راه و می‌تازد به ماه
جغد می‌خندد به روی کاج پیر
شاعری می‌ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب‌های سرد
ای امید نا امیدی های من                                                      
                                     برق چشمان تو همچون آفتاب
می‌درخشد بر رخ فردای من

/ 2 نظر / 17 بازدید
رضا شیرازی

'گاهی گمان نداری و می شود...گاهی نمی شود که نمی شود....گاهی هزار دعا بی اجابتست...گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود...گاهی گدای شهری و بخت یار نیست...گاهی تمام شهر گدای تو می شود.....و باز هم تقدیم....البته انقدر تقدیمی بخاطر همشهری بودنتون ها....پارتی بازی دیگه....ت و وبلاگ قشنگت موفق باشید...